اهل دریا هستم....دل من دریاییست.....در پی صدق و صفا می آیم...

اين روزا خيلي از دست خودم ناراضيم. خيلي قواي بدنيم تحليل رفته. من كه تا چند ماه پيش كلي به سربازام (گلبولهاي سفيدم!) افتخار ميكردم و با توان دفاعي اونا كلي پز ميدادم كه آي من دو سالي يه بار سرما ميخورم اونم فوقش 1 روز طول ميكشه..... آنفولانزا باشه 3 روز...... اما حالا كارم به جايي رسيده كه انقدر خون دفع كردم كه دچار كاهش وزن شدم و از طرفي 3 هفته پيش آنفولانزا گرفتم. علائم مريضي تقريبا از بين رفتن اما سرفه هام قطع نميشن...... مني كه آبله مرغون اونم تو سن دبيرستان رو 6-7 روزه زدم زمين حالا سرفه هاي مكررم كه حنجره م رو خراش ميدن با هيچي بند نمياد. يك شيشه اكسپكتورانت،يك شيشه دكسترومتورفان،چندين قاشق موكول (معروف به برم هگزين)، چندين بار قرص دكسترومتورفان، يك هفته تمام خوردن به دونه و 4 تخمه دم كرده همراه با سپستون، دو هفته شلغم خوردن، بخورش، آب شلغم با عسل و ليمو ترش تازه، يك شيشه شربت گياهي زوفا، يك بطري 250 سيسي شربت آويشن، پرتقال، قطره ي نعناع، قطره ي منتول و .... امروز هم سرم شستشوي بيني بهش اضافه كردم اما بازم همچنان دارم سرفه ميكنم. تنها موقعي كه سرفه نميكنم وقتيه كه تو رختخواب به پهلوي راست خوابيده باشم و كلمم زير پتو باشه! ديشب توهم زدم كه نكنه قبلا تو خواب دنده م شكسته و رفته تو ريه م و حاليم نشده حالا زخمش باعث سرفه م ميشه! يا شايدم ريه م آب آورده باشه و خودم خبر ندارم!....

واقعا ديگه نميدونم چكار كنم. اگه راه ديگه اي بلدي بهم بگو واقعا نياز دارم. بس كه سرفه كردم صدام بم شده.

و ديروز متوجه قضيه ي بدتري شدم. رمانم كه عيد 91 دختردايي بابام برده بود بخونه بالاخره هفته پيش بدستم رسيد توسط مامانش!...... اما ديگه دل و دماغشو ندارم كه بشينم دوباره بخونمش و آپديتش كنم.

ديروز اصلا سر كار نرفتم اما حوصله ي اين رمانمم نداشتم. رفتم سراغ دوميه كه نصفه كاره مونده. از زبان سوم شخص بودنش خوشم نيومد. حس كردم مصنوعي شده. نشستم باز نويسيش كردم و به اول شخص برش گردوندم و يكمم داستانو تغيير دادم. اما بهتر نشد كه نشد. اصلا به دلم نمي چسبه. نميدونم ديگه سر قلمم چه بلايي اومده! انگار قلمم هم عوض شده! مريض شده! حتي الانم كه تايپ ميكنم مرتب بايد اشكال تايپيامو درست كنم. انگار سرفه هام رو كاركرد مغزمم اثر گذاشتن. احساس ميكنم كند ذهن شده ام. وقتي سرفه ميكنم حرفاي ديگرانو نميشنوم و مجبورم دوباره بپرسم يا اونا دوباره بگن حتي اگه سختمون باشه. خودمم وسط هر جمله اي سرفه م ميگيره. تمام جونم تكون ميخوره. دكترم رفتم. 2 هفته هم چرك خشك كن خوردم.

اين مهسا62 هم كه از زير كمك كردن به من در رفت. سر رمان اولم يه تيكه هايي رو از جاهاي مختلف براش خوندم تا مطمئن بشم بيانم تو طول داستان يكنواخته و افت نكرده. اما يه بار گفت اگه من بخوام نظر بدم و توئم تاثير بدي نظر منو اين ديگه رمان خودت نيست ميشه رمان من. تو هر جور كه خودت ميدوني بايد بنويسي، با نظر خودت........ حرفشو يجورايي قبول كردم اما اصلا قانع نشدم. منو پيچوند. كسيم نيست ديگه كه رشته ش ادبيات بوده باشه.

دوستامم كه ديگه نه وبلاگ خودشونو آپ ميكنن نه به وبلاگ من سر ميزنن. همه چيز كسل كننده شده حتي اينترنت.

كلا بايد چكار كنم "من"؟


من از خودم عاجزم.......

من از خودم حيرونم........

+ شيرجه زده شده در  پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:48  توسط .Dolfin.  |