|
|
|
|
|
ببار ای آسمان عزیز من ببار که خنده تو شادی من است! ببار که زندگی هر دومان پر برکت شده است بخند عزیز دلم که من هم مثل تو شاد و خوشحالم! قربون آسمون برم که همیشه حال و حواشو با روحیات من تنظیم میکنه! ما هم سمیه رو تا وارد شد با مامی خفت کردیم که چرا اونشب اونطوری کردی؟ و اونم سعی کرد بقول خودش بپیچونه و خودشو تبرئه کنه. مامی هم گفت یکی طلبت. حالا دارم براش!!! |
||
|
+
شيرجه زده شده در یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ساعت 14:8 توسط .Dolfin.
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خب تصمیم گرفتم بپستم! الان داره یه فیلم قشنگ مفهومی هندی از تی وی نشون میده به اسم "ویر". امیدوارم ته ش فیلم هندی نشه!! دیشب ما عروسی رفتیم، عروسی نوه اول خانواده پدریم که میشه پسر عمه م و یه ۹ سالی از من بزرگتره! بماند که دایی کوچیکمم هم سن اونه و دخترش امسال ۴ سالش تموم میشه!! برعکس همیشه اینبار ۳.۵ عصر من کار موهام تموم شد! و ۶.۵ تازه عروسی شروع میشد. تازه بعدش مامان و خاله لیلا )این خالم آرایشگره و اینجور مواقع میاد خونمون روبراهمون میکنه!) گفتن ای داد بیداد. تی شرتت که یقه ش کیپه حالا چجوری میخوای درش بیاری که موهات به هم نریزه؟!.......حالا هی مامان داشت حرص میخورد خاله هم میخندید میگفت اون خودش انقدر بیخیاله اونوقت تو داری حرص میخوری؟! منم داشتم با جعبه بزرگه ی لوازم آرایشم بازی بازی میکردم. بعد در یک اقدام انفعالی تی شرتمو از سرم کشیدم بیرون و وقتی داشتم لباس بعدیو میپوشیدم اونا تازه متوجه من شدن و کلی کففففففیدن که تو چجوری و کی بلیزتو درآوردی؟از سرت کشیدی بیرون؟ منم با خونسردی گفتم: به راحتی!!! بعد هم با کمال یللی تللی آرایش کردم و ۲ ساعت وقت کشی کردم و هی از خود گلم عکسای ملوس گرفتم!!! البته چون از پس کله م نمیتونستم عکس بگیرم که بشه مدل موهامو ببینم هی جای موهام از در و دیوارو کامی عکس میگرفتم!!! بالاخره راه افتادیم و حدود ۶ بود که رسیدیم. ۳ تا ماشین رفتیم تو. اون ۲ تا رانندهاش مرد بودن یکی پارک کرد ولی وسطیه هی عقب جلو میکرد و کج پارک میکرد. منم ریلکس رفتم دنده عقب و کاملا صـــاف پارک کردم. حتی وقتی پیاده شدم چرخا یکم هم انحراف نداشتن! حالا پارک بانا با تعجب هی یه نگاه به من میکردن یه نگاه به راننده ی ماشین دومیه!......بگذریم تا پستم باز ماشین بازی نشده! رفتیم تو و خاندان عمو بزرگه بعنوان سنگر بان اول همه اومده بودن!......رفتیم تو رختکن و خواهر دوماد درگیر لباسش بود که ژپون لباسش بزرگتر از دامنش بود و دامن نمیفتاد رو فنر و چند نفرم ریخته بودن سرش. حتی مامانمم موهاف پف خوابیده منو ول کرد و رفت کمک اون و مجبور شدم خودم تنهایی به داد موهام برسم و غصه م شد که مامانم یکی دیگه رو به من ترجیح داده.........چند دقیقه بعد من و بعد مامی رو ضعف گرفت و با شیرینی خودمونو نجات دادیم )البته من ۱ موزم خوردم که واسه شکم خیلی خوبه!!) کم کم مهمونا اومدن و یکی از میزا که خاله بزرگه بابامو دخترش نشسته بودن شد میز بنفش پوشها! آخه هر کی بنفش پوشیده بود ناخودآگاه میرفت پشت اون میز میشست!!! میز ما هم تقریبا شده بود میز مشکی پوشها!!! کم کم بقیه هم اومدن.....(مثی که این فیلمه هم جدی جدی هندی شد رفت!!! مرداشون با اون گوشواره مروارید و طلاها انداختنشون!!!....خب دیگه حواسمونو بدیم به خاطره!!)........تقریبا همه ملت لباساشون تکراری بود. آخه خیلی از عروسی پسرخاله بابام نمیگذره........یک سریا تو کلاس بودن.....حتی فه فه ...... .و دماغاشون حسابی باد کرده بود. که اگه یه فکری نکنن بحال خودشون به زودی جراحی دماغ لازم میشن!!!.......یه سریام لنز گذاشته بودن و من هر وقت یکیو میدیدم لنز (حتی آبی!) گذاشته خر کیف میشدم که من احتیاجی به این قر و اطوارا و دردسرا ندارم!!! وسط مجلس یک آقایی از دوستان زنگید و پس از حال و احوال بهش سفارش کردم ساعت پخش خنده بازارو برام مسیج کنه. حالا این وسط مامانم به من اشاره کرد و حواس همه به من جلب شد. بعد که تلفنم تموم شد رفتم ببینم چکارم داره دیدم داره میگه عینکمو از رو میز بیار!! رفتم ادامه آمار مامانو بگیرم دیدم دختر آخری خاله بابام که دکتر هم هست بالاخــره یه دکترای برق-مخابراتو که کانادا تحصیل میکنه رو به نوکری قبول کرده!!! و احتمالا پسره میخواد بعدا دخترشونو با خودش ببره اونور!.......حالا باز خوبه علت تو قیافه بودن یه سریا معلوم شد. یه سریا که معلوم نبود چرا با خودشونم قهرن!!!..........گفت ۳۱۳ تا سکه مهر کرده. تعجب کردم از اونجور خانواده که چطور به این مهر کم رضایت داده و بعد گفتم جدیدا مد شده دخترا شمش مهر میکنن! یکی از فامیلای دورمون ۵ تا شمش یک کیلویی مهر کرده.......زن عموم (که خواهر عروس و دختر خاله بابامم میشه) قشنگ دهنشو با تعجب باز کرد و گفت: ااااااااااااااهههههههه!!!! و بعد گفتم تازه تو آرایشگاه خالم اینا گفتن جدیدا هر چی بجز سکه و اینا مهر باشه باید همون موقع عقد پرداخت بشه یکی تو آرایشگاه گفته یکی از فامیلاشون به تعداد تاریخ تولدش گل آزالیا سفارش داده میگفت همسایه ها دیدن شب نامزدی همینجور طبق طبق گل دارن واسه عروس میارن......نه عطری نه بویی......فقط دوماد ۶۰۰،۰۰۰ تومن پول گل داده بوده نکرده بوده حداقل یه سکه ش کنه که بمونه. بعد دیدن نمیتونن گلارو نگه دارن و خیلی زیاده پخش کردن بین مهمونا!!!!!............... بعد پیش خودم فکر کردم اگه این فامیلمون مثلا یکی از شمشای مهرشم بگیره باید راه بیفته طلافروشیارو دونه به دونه بره بگه: آقا شمش میخرین؟ آقا یه قالب شمش دارم میخرین؟!!!!........چه مسخره میشه ها نه؟ خودمونیم!!!! بعد دامنم گرفت به پریزای برق که از دیوار زده بود بیرون ولی هیچیش نشد. حالا درخواست رقص داشتم نمیتونستمم هم برقصم! اونشب تا سر میگردوندم جناب دومادیو میدیدم یه گوشه وایساده داره زنونه رو نگاه میکنه!!! حتی یه بار دیدم ته سالن وایساده تکیه داده به ستون داره با موبایل حرف میزنه! ای خب بمیری گمشو بیرون با موبایلت فک بزن.........تا جایی که ادب مخدوش نشه ۲تا فحش بهش دادم!!! جالبه هیم میرفتم اینور اونور بازم تا سر میگردوندم میدیدم تو چند متری منه، حالا در این که من از عروس خوشگلترم که شکی نیست!! عروسیا که بی بندو بار بودن و عین خیالشون نبود. البته توشون آدم حسابیم بود. فامیلای پدری دومادم عین عروسیا بودن. دختر عمه ی دوماد با تاپ دکلته و دامن کوتاه اومد باهاش رقصید جلو همه.......حتی دختراشون جمع شدن با هم عکس دسته جمعی گرفته بودن و حتی موقع عکس گرفتنم دوماد پشت یکی از گلدونای سالن جاگیر شده بود. منم که کلی شاباشای تا ۲۰۰۰ تومنی عمه از کفم رفته بود، وقتی دیدم قضیه اینطوریه، مانتومو تنم کردم و شالمم انداختم رو سرم و سنگین و رنگین عین یه لیدی واقعی از بلندگو اعلام کردن که پاتختی وجود نداره؟!؟!؟!!! و پاکتارو باید تو سالن داد. بعدم رفتیم برای شام. این گوربگوریم نمیرفت. منم با اینکه بوتهام بلند بود ولی بازم زانوهام از زیر مانتو پیدا بود. و یکی از گارسوناهم که از من خوشش اومده بود نبود که بهش بگم منو پوشش بده! یهو رفتم جلو دیدم جناب بی غیرت تو مسیر عبوری خانوما به میز سلف سرویس وایسادن با عروس. منم زرنگی کردم و پشت چند نفر از بی بندوبارا که داشتن میرفتن خودمو جا کردم و رد شدم. اول نوشابه مشکی برداشتم که بی نصیب نمونم. زرشک پلو برداشتم. اگه نمیجنبیدم همه رونها تموم میشه و منم که سینه خور نیستم........دنبال کیک گشتم اما چیزی ندیدم. خدایی با اینکه پارسال عروسی مهدیه (دختر عمه ی کوچیکم) تو همون سالن بود اما کلی مخلفات خوشمزه داشت حتی کیک عقد و مینی کیک های شکلاتی با اسمارتیز+هات شکلات که وسط جشن دادن، البته آبکی بود ولی بازم بفکر بودن.........اما هر چی گشتم از کیک اثری نبود. اما ژله رو دیدم. اومدم ژله بردارم دیدم یه ظرف بیشتر نیست. به خانوم جلوییم که داشت هی برنج میکشید گفتم ببخشید خانوم میشه بذارین من ژله بردارم؟ زن گنده هم اصلا از جاش تکون نخورد. ۱ سالادم برداشتمو اومدم نشستم و مامی هم اومد. دیدم اون هم زرشک پلو با مرغ کشیده هم باقالی پلو با گوشت. یه تیکه از گوشتش بهم داد. فکر کنم گوشت گاو ماده بود آخه انقدر سفت بود که نمیشد خورد. باقالی پلو رو نخوردم ولی مامی گفت بد مزه س. جاش مرغ خوردم که خوب پخته شده بود. نفری یه تیکه کوچیکم جوجه میدادن تو بشقابا که مزه ای نداشت. مامی گفت گوجه گیلاسی تو سالادو بخور. پرسیدم چیه خوشمزه س؟! گفت نه خیلی بد مزه س، گفتم بخوری شاید تو خوشت بیاد!! ژله هه انقدر بدمزه بوووووووووووووووووووود که نگو. حین شام از بلندگو اعلام کردن که بعد از سالن تو خونه دوماد مراسم هست هر کی میخواد بره. زهزه - دختر عموم- هم گفت که میان با دخترش. زهره ۱ سال از من بزرگتره و درواقع تنها دخترعموی بزرگتر از منه که عشق شوهر بود و زود ازدواج کرد!! داشتیم حاضر میشدیم و میرفتیم که دیدم یکی از دوستان خانوم زنگید و منو واسه فردا نماز عید دعوت کرد که با جمعی از دوستان بریم. گفتم عروسی هستیم و قراره بریم خونه داماد مراسمه و شب دیر میام فردا بلند نمیشم. بعد اس دوستمو دیدم که زده بود خنده بازار ۱۰:۳۰ شروع میشه. مامی پاکتو داد که بنویسم. هر چی به مامی گفتم ما که ۲ نفر بیشتر نیستیم (بابام ۲-۳ ساله با حمید قهره و نیومد. و البته حقم داره که قهر باشه) ۲۰ تومن بسشونه گفت نه عموت و عمه ت اینا ۱۰۰ تومن دادن زشته، بذار ۳۰ تومن بدیم. گفتم بابا مگه ۲ پرس چلو مرغ چقدر میشه؟ این ۱۰ تومنیو که میخوای بدی واسه اونا بده واسه من خرج کن. گفت نه کمکه. گفتم چه کمکی؟بیا به من کمک کن! خلاصه بخرجش نرفت که نرفت. آخر حمیدو گیر آوردم داشت از طرف من بخودش تبریک میگفت! با اون موهاش که درست کرده بود و سعی کرده بود خودشو عین پسرای ۲۰ و چند ساله نشون بده؛ منم گفتم: امشب باهات یه خورده حسابی پیدا کردم که بعدا باهات تسویه میکنم اومدیم دیدیم ملت صف بستن. ما هم رفتیم تو صف سمت چپیا! یه سریا اومدن گفتن اونجا که آسانسور نیست شماها چرا اونجا وایسادین؟ من جواب دادم: وایسادیم تو صف پله!!! آخرم انقدر آسانسور شلوغ بود عین ۴ طبقه رو تلق تلق با اون کفشامون از پله اومدیم پایین. تو راه یه سوسک گنده مرده دیدم، به زهره که پشت سرم بافاصله میومد نشونش دادمو گفت: دوست حمیدو!! حالا بارونم گرفته بود. رفتیم نشستیم. منتظر بودیم ماشین عروس راه بیفته که یکی از سربازای مجموعه رستورانهاشون اومد گیر داد که خانوم برید بیرون منتظر بشید حداقل اونجا یه جا پارک هست. گفتم این که حداقلشه، حداکثرش چیه؟! گفت اگه جا پارک نبود دوباره برگردین تو! گفتم تا برم و برگردم ۵ لیتر بنزین میشه شما میدی؟! درمونده شد گفت: شما برو اگه نبود من پول ۳۰ لیتر بنزینو بهت میدم!!!.......خب دیگه منم معطلش نکردم دیگه!!!! ....... رفتیم بیرون تو صف ماشینا منتظر موندیم. ساعت ۱۰:۰۳ بود. دوست داشتم برم خونه خنده بازارو ببینم اما از طرفیم دلم نمیخواست مراسم آخر شب از کفم بره. بارون گرفت شدید و بالاخره کوپه جنسیس سفید رنگ گل زده هم از جلومون رد شد و همه راه افتادیم از ازگل به طرف بلوار پروین تو تهرانپارس (شما بخونین از ازگل بطرف خاک سفید تو اولین اتوبان چون خیلی شیب تند بود ماشینا همه لیز خوردن رو آسفالت بارون زده. جلویی من یه ال۹۰ آلبالویی بود. برای اینکه نخورم بهش کوبیدم رو ترمز. کم مونده بود مامان بره تو شیشه جلو! ولی عقبی نفهمیدم کی بود، اسگل کوبید به من! تــــــــــــق!!! ۱ بارم کم مونده بود با شیطنت علی برم وسط گاردریل!!! زدم کنار که بزنگیم بلکه یکی گوشیو برداره بهمون آدرس بده.هر کی رو میگرفتیم جواب نمیداد.از دختر عمه بزرگه بگیر تا دختر عموم محدثه که ۱۴-۱۵ سالشه. آخر خواهر داماد گوشیو برداشت. از اونور صدای ضبط و سر و صدا و هورا کشیدنشون میومد. گفتم: شماها کجایین؟ بابا ما گم شدیم. تو یه کوچه پسکوچه هایی افتادیم اصلا نمیدونیم کجا هستیم مامانم یهو با صدای بلند پروند که: نه تو خیابون اصلی هستیم!.......و باز حرص منو درآورد. من- کجایید شما؟ سمیه- ما رسیدیم دیگه جشن داره تموم میشه من- آدرس بدین ما بتونیم حداقل بیایم اونجا سمیه- نه دیگه تموم شده همه رفتن خونشون شمام برین خونتون من- پس اونا کین اونجا که صداشون داره میاد؟ سمیه- نه اینا خودمونیا هستن هیشکی نیست من- بابا ما گم شدیم اصلا نمیدونیم کجاییم حداقل یه آدرسی چیزی به ما بده سمیه- من آدرس بلد نیستم من- خب حداقل از یکی که بلده بپرس سمیه- زنگ بزن به مرجان. کاری نداری؟ من- اونام هیچ کدوم گوشیاشونو جواب نمیدن سمیه- چرا مرجان برمیداره من الان باش حرف زدم. کاری نداری؟خدافظ من- خدافظ. تنم از اینهمه نفهمی یخ زده بود. فکر کن مهمون باشی و بعد اینجوری....... یاد عروسی پسرخاله بابام که چند ماه پیش بود افتادم. اونا حداقل از همون سالن اعلام کردن که هیچ کس دنبال ماشین عروس نره. اما این بی وجدانای نفهم مردمو دنبال خودشون ۱.۵ ساعت تموم تو بارون کشیده بودن و بعدم نصفشونو پشت چراغ قرمز قال گذاشته بودن. حرف سمیه رو تو ماشین انتقال دادم. زهره که فکر میکرد خیلی باهاشون جیجی باجیه گفت: وا این چه حرفیه سمیه زده. خب میگفتی مام خودمونی هستیم دیگه مگه ما غریبه ایم. گفتم: چمیدونم لابد غریبه بودیم که بهمون آدرس ندادن دیگه بعد از ۱۰۰ بار که پسر اون یکی عمه مو گرفتیم بالاخره گوشی زهره رو جواب داد و بهش گفتم ما گم شدیم. نمیدونم کجاییم. شما کجایید؟ گفت که ما هم گم شدیم داریم میریم خونه. برو بلوار پروین بنداز تو باقری بیا سمت رسالت. بقول خودش پشت رل بود نمیتونست حرف بزنه و سریع قطع کرد. مامی گفت: اینا مرجان آدرس داشته زودتر رفته ن. یاد اوایل ازدواج مرجان (خواهرش) افتادم که تو همون اطراف خونه خریده بود و بعدشم خواهرش ، و اونجا رو خوب میشناختن. انداختم تو کوچه پسکوچه. مامی و زهره دادشون دراومد که کجا داری میری؟ بذار از یکی بپرسیم. منم گفتم: من اعصابم داغونه ها با من حرف نزنید. هر جا دلم بخواد میپیچم میرم..... مامان اومد دلداری بده گفت: بابا اونا رفتن زن و مرد قاطی شن بزنن برقصن. من- خب حالا به ما آدرس میدادن مام میرفتیم، از چی ترسیدن؟ گفتن نکنه دست بزنیم به وسایلشون خراب شه؟! مامان- اصلا شاید دختره جاهازش جالب نبوده یا شاید یه جای کوچیک گرفته بودن..... من- انقدر شاید و باید نکن. اصلا کار سمیه خیلی زشت بود ما مثلا مهمون بودیم. اینم از مهمون داریشون برمیگرده میگه ما خودمونیاییم شما برین خونتون. اینا که نمیخواستن کسی بره واسه چی از تو همون سالن اعلام نکردن؟ مثل عروسی محمد و الهه؟ از اونور تو بلندگو میگن مراسمه هر کی میخواد بیاد از اینور مردمو میکشن دنبال خودشون بعدم میگن نیاید برید خونهاتون. دیگه بحث رفت سر قضیه انواع شوهر ها و مایه داری خونواده ها و درد دلو اینا. منم که شنونده، ولی دیشب پی به یکی دیگه از غرایزم بردم! جهت یابی!!!! خیابونی که توش بودیم زفرقندی بود. مامان گفت کجا داری میری؟ هی گفت برو تو سراج که بریم تو فرجام ولی از اونجایی که جهت یابی مامان به تجربه بارها دیدم که افتضاحه و راهی که بدونه رو ۱۰۰٪ درست میگه و راهی که حدس بزنه رو ۱۰۰٪ غلط میگه! و این شنونده س که باید عاقل باشه و تشخیص بده که الان مامان راهو میشناسه یا داره راهو حدس میزنه!!!! این بود که گوش بحرفش ندادم و گفتم این خیابونه اسمش برام آشناس. نه میدونم سرش کجاست نه میتونم ته ش کجاست! و خلاصه همونو انقدر رفتیم تا رسیدیم به میدون الغدیر و بعدشم که دیگه بقیه راه آشنا بود . هر جا رو گیج میزدم از مامان میپرسیدم چون میدونستم که جواباش حدسی نیست و درست میگه!!! حالا خودمم ۱۰۰ بار از اون مسیر رفته بودما ولی باز بعضی جاهاشو قاطی میکنم! بالاخره زهره و دخترشو سر کوچشون پیاده کردیم. برگشتنی هی گفتم مامان بذار بریم دم خونه عمه اینا ببینیم ماشینشون هست یا نه؟ من باید مچ این دروغگوها رو بگیرم. مامان گفت ول کن و اینا ارزش ندارن. اومدم برم دیدم سر خیابونشون زمینو کندن باز پر کردن دیگه دیدم واقعا ارزش ندارن که بخاطر گرفتن مچشون ماشین عزیزمو اذیت کنم. رفتیم خونه. دیدم ساعت نزدیک ۱۲ هست. جریانو خلاصه واسه بابا تعریف کردمو رفتم بالا. تازه رسیده بودم که همون دوستم زنگید و گفت: بالاخره خنده بازارو دیدی یا نه؟ دلم به حال خودم سوخت و گفتم نه. حیف که ازم قول گرفته یه حرفیو نزنم وگرنه الان مینوشتم که مثل چی از عروسی رفتنم پشیمونم. داشتم لباس عوض میکردم و سوسکی که بدون اجازه وارد پنت هاوسم شده بودو نعش میکردم که شنیدم بابا داره به مامان غر میزنه که ۳۰ تومن زیادشون بود، ۲۰ تومنم میدادی بس بود. صبح به این نتیجه رسیدم که با دروغگوهای هیچی نفهم در این زمینه که چقدر دلم میخواسته دکوراسیون جهاز عروسو ببینم (آخه دکوراتوری یکی از علایق مهم منه؛ خیلی دوست دارم) و چقدر اون برخوردا و حرفشون واسم سنگین بوده حرفی نزنم و خودمو بزنم به نفهمی عین خودشون. ولی از یه طرفم یه دلم میگفت نذار فکر کنن که ابلهی و هر کاری که بخوان میتونن سرت در بیارن. مامی که میگه به روی خودت نیار. ولی من هنوم دو دلم. نظر شما چیه؟ زود بگید که میخوام بدونم! در ضمن عکس لباسام و چشمامو میذارم تو ادامه مطلب که صفحه سنگین نشه. هر کی خواست بره ببینه. |
||
|
+
شيرجه زده شده در دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ساعت 17:39 توسط .Dolfin.
|
|
||