اهل دریا هستم....دل من دریاییست.....در پی صدق و صفا می آیم...
ببار ای آسمان عزیز من ببار
که خنده تو شادی من است!
ببار که زندگی هر دومان پر برکت شده است
بخند عزیز دلم
که من هم مثل تو شاد و خوشحالم!

قربون آسمون برم که همیشه حال و حواشو با روحیات من تنظیم میکنه!
یادمه حتی یه بار وسط تابستون که من دلم بدجور شکسته بود آسمونم باهام گریه کرد!!!
کلا ما دو تا خیلی بهم نزدیکیم میدونی؟
خنده و گریمون با همه! و جالبه آسمون جون خنده هاشم عین گریه هاش خیسه!!!
فقط تشخیص دادنشه که قدرت تشخیص میخواد!!!
و خود بیننده باید بفهمه این گریه ی غمه یا اشک شادی؟!
و من که با حال و هوای اون (که عین حال و هوای خودمه) آشنائم بهتون میگم که این اشک خوشحالی و شادیه.
انگار زمونه همونطور که به زندگی اون برکت داده همزمان به زندگی منم برکت رو وارد کرده!!!
البته من اینروزه خیلی قاطیم! نمیدونم بخندم یا گریه کنم!!! سیاه بپوشم یا سفید؟!!!
حالا گوئمتون!!!
شب عید قربانو که گفتم. شب عید غدیر تولد بابام و یکی از پسرخاله هامه که من خیلی دوستش دارم.
فکر کنینی بابام شیرینی گرفت اومد خونه و گفت پدر زن سعید (یکی از پسرخاله های بابایی) فوت کرده
گفتم خوب شد الهه و محمد (برادر کوچیکه سعید) عروسی گرفتن، اگه میخواستن تا سال دومادشون صبر کنن نامزدیشون 4 ساله میشد!!!
و خواهر کوچیکشونم عقد رسمی کرده! و قراره بعد از مراسم و جور شدن ویزاش برن کانادا
و فردا صبحشم شوهر عمه ی مرحومم زنگ زد که پنج شنبه عقد کنون دختر بزرگش آزاده س
فردا شبش مهمونای عزیزی برامون اومدن.
پس فرداش که میشه پنج شنبه بعد از ظهر خاله م واسه خواهر شوهرش که تو جوونی سرطان گرفته بود و 2 تا پسر یکی راهنمایی و یکی ابتدایی داشت فوت کرده بود، خاله م واسش ختم انعام گرفته بود.
رفتیم و آخر جلسه هم که قرآن تقسیم میکردن من اومدم جزء 1 رو بردارم که حاج ماهی (دوست خونوادگی و فامیل دورمون) سریع برداشت. منم داشتم هم میزدم یه جزء آسون بردارم
تا تو ذهنم خطور کرد که کاش جزء 30 باشه یهو کاغذشو دیدم و سریع برداشتم!!!!
برای اولین بار جزء 30 به من افتاد!!!
آخه چون قاری هستم همیشه خدا جزءای سخت و سوره توبه و یوسف رو میندازن به من!!!
زن دایی بزرگم خودشو کشت که جزء 30 رو از من بگیره واسه امیر محمد (پسر بزرگه ش که 15-6 سالشه) بهش ندادم. وگرنه باید جزء 11 رو من میخوندم و اشکم در میومد!
بماند که هنوزم نخوندم جزئمو!!!
بعدش با مامی عزممونو جزم کردیم که بریم نمایشگاه لوازم خانگی. بقول طلیعه (زن دایی کوچیکم که 5 سال با هم اختلاف سن داریم) من خوراکمه هر جا نمایشگاه باشه میرم!
نمایشگاه مطبوعاتم تو فامیل فقط من رفتم و فقط از یه غرفه 3 تا خودکار کشیدم بیرون!!! و از غرفه روزنامه تهران تایمز که انگلیسی زبانه هم تنهایی بازدید کردم (شیما و خواهرش و یاسی و دوستش سرشون به غرفه های دیگه گرم بود) و اونام انقدر از اینکه بازدید کننده داشتن حال کردن که هی منو صدا میکردن بهم چیز میز میدادن!
سر جمع 10 تا خودکار برای خودم موند. یکی هم برای یاسی گرفتم و روز آخرم با مامی رفتیم اونم 2-3 تا خودکار گرفت.
شیما واسه عسل (خواهر کوچولوش) و یاسی بادکنک گرفت!!! من به غرفه داره گفتم آقا چرا با دستگاه بادکنک باد میکنین؟ آقاهه گفت شما بیا با دهن باد کن روزی 10 تومن بهت میدم. گفتم نه من هر بادکنکیو 10 تومن میگیرم باد میکنم! کلی کر کر خنده شد. تا اینا بادکنک بگیرن من رفتم از همکارش اشانتیون بگیرم اونم 2 تا خودکار بهم داد! اومدم به یاسی گفتم حالا شما ها هی برین باد کنک بگیرین من برم دنبال علم!!!
فقط حساب کردم از 2 تا غرفه 15 تا مجله گرفتم! دیگه شما حساب بقیه رو بکنین که 2 بار رفتم چند تا مجله شده؟! )کلی کتابا و بساطای طبقه پایین کتابخونمو جابجا کردم تا یه جا باز کردم مجله ها رو افقی رو هم جا بشه بچینم و روزنامه ها و سایر مخلفات هم به کمد دیواری لباسها انتقال یافتند!)
خبرنگار افتخاری ایکنا و یه سایت دیگه م شدم
از جام جم آفتاب گیر واسه ماشینم گرفتم. از همشهری کتاب! و از غرفه کلبه و کولاک روز آخر تو مسابقه شون که شرکت کردم و جدول ابجد بود و 4 نفری بودم که جدولمو دادم و درست بود
فقط به 5 نفر جاییزه میدادن و منم جاییزمو گرفتم. یه ساعت رومیزی مجهز که بعدا عکسشو میذارم. نیم ساعت بعد رفتم گفتم آقا من میخوام دوباره تو مسابقتون شرکت کنم
یارو کف کرد. گفتم جاییزه هاتون دیگه چیه؟ گفت همش همونه و منم بیخیال شدم! شانس آوردنا نه؟!
به یاسی اینا خواستم کمک کنم تو جدول خودشون نذاشتن و منم لج کردم و کمک نکردم جاش به آقایی که کنارم نشسته بود کل جوابا رو گفتم و اونم خیلی حالید!
انقدر اشانتیون و چیز میز گرفته بودم نمیتونستم بیارم خونه! دفعه اول وسط ماجرا خسته شدم رفتم نسکافه بگیرم. بدون صف هم رفتم! یه آقائه گفت خانوم مال غرفه داراست. منم با صدای بلند به اونی که داشت نوبتش میشد گفتم آقا برو کنار خانوما مقدمن!!!
یه آقائه که گرفته بود و منتظر شکر بود خنده ش گرفت گفت آقا اول بده به این خانوم که خانوما مقدمن!
آقائه برام سر خالی ریخت. تقریبا نصفه بود.
گفتم آقا چرا نصفه ریختی؟ میخوای بگی خانوما نصفه نیمه مقدمن؟!!!
آقائه بیچاره شد!! و پرش کرد! و اون آقا با مزهه هم برام از اونور قاشق و شکر گرفت و هی میگفت این خانومه مقدمه!!!!
بعد تا من نسکافه بخورم یاسی و دوستش برام مشماهامو آوردن. و کف کردن که اونی که تو دستم بود هم هم وزن اونایی بود که برام میوردن!
از غرفه یوگا اشانتیون گرفتم و بعدا دیدم 2 تا آویز سنگ درمانیم تو پاکتشه!
شیما شیرینی خونگی آورده بود. گفتم اگه پسر بودم هم یاسیو میگرفتم هم تو رو! بچه ها هم کلی خندیدن!
انقدر پاکتا و مشماهای دستم سنگین بود تو ون که نشستم تا برسیم به مترو نگاه کردم دیدم دستگیره هاشون دستامو بریدن!
یه آقاهه تو ون دلش سوخت پیاده که شدیم بران تا نزدیک راهروی مجاور آبخوری مترو مصلی آورد همه رو! هیم میگفت بابا اینا که وزنی ندارن. گفتم شما مردین زورتون بیشتره خب!
ولی خداییش خیلی سنگین بود. تا پارکینگ که رفتم قلبم داشت میومد تو دهنم انقدر که بهم فشار اومده بود. دستام داشت میلرزید.
گذاشتمشون تو ماشین و برگشتم برم انقلاب که کتاب بخرم. شانس آوردم زنگ زدم دوست جونم اومد و دید انقدر حالم بده که دارم بیهوش میشم رفت 2 تا رانی برام گرفت و منم کوفت کردم تا حالم اومد سر جاش!
شب جمعه هم بود خیلی دیر رسیدم و مامی هم کلی دلش شور زد.
حالا من که از رو نرفتم! روز آخرم که با مامی رفتیم دوباره به یه سری غرفه ها که قبلا رفته بودم سر زدم دوباره کلی سی دی و مجله و اینا اشانتیون گرفتم!!!!
و بازم بدون صف رفتم نسکافه گرفتم! و مامی هم! البته اینبار از شکر خبری نبود ولی مامی تافی داشت تو کیفش! و به یه آقاهه هم دادیم.
خب بریم سر ماجرای قبلی. طلیعه بهم اسم اتوبانایی که باید میرفتیمو گفت
اول زن دایی بزرگه رو رسوندیم. بعد رفتیم ته اتوبان صیاد و دوباره پیچیدیم صیادو پایین تا انداختیم تو صدر
حدود 40 دقیقه تو ترافیک صدر بودیم تا رسیدیم پارک وی. بعد رفتیم اتوبان چمران تا بریم سمت ولنجک
فکر کنین 1.5 ساعت تو ترافیک بودیم!
نمایشگاهم حالا تا 8 بیشتر نبود و ما تازه 5.30 راه افتاده بودیم!
یه جا تو اتوبان چمران دیدم از اتوبان یه شاخه خلوت جدا شد. وسوسه شدم برم اما چون تابلو نداشت نرفتم. چند متر که رفتیم جلوتر دیدم ای دل غافل، راهه مال پارکینگ نمایشگاه بوده!
گفتم برم جلو دور برگردون بزنم. حالا ترافیکم تموم شد هی ما میومدیم پایین مگه دور برگردونی بود!
آخر انقدر اومدیم پایین تا رسیدیم به تونل توحید! فکر کن از شمال تهران تا جنوب تهران رفته بودیم دنبال 1 دور برگردون! آخر اونجا یه زیر گذر یابیدیم و به سختی از لای ماشینا انداختیم توش.
همش 3-4 تا ماشین بودیم. اونجا که دیدم پلاکاشون ایران 11 و 22 هست خیالم راحت شد که چند تا پلاک آشنا دیدم!
هیچی دیگه برگشتیم بالا ساعت 7 شب بود. دیگه رفتن نداشت. برگشتیم خونه
فرداش رفتیم عقدکنون آزاده. عقد کنون چه عرض کنم مثل عروسی بود!

ما هم سمیه رو تا وارد شد با مامی خفت کردیم که چرا اونشب اونطوری کردی؟ و اونم سعی کرد بقول خودش بپیچونه و خودشو تبرئه کنه. مامی هم گفت یکی طلبت. حالا دارم براش!!!
بعد از خود عروس شنیدم که عروسیشونم تو گرگانه و قراره بره گرگان زندگی کنه. دلم واسه فاطمه سوخت. 2 سال پیش تو 10-11 سالگی مادرش فوت کرده بود و حالا خواهرش داشت عروس میشد و ازش دور
چقدرم که ماشالله ناز شده بود. حالا طفلک نمیخواست جلو داماد برقصه خجالت میکشید بعد مادر داماد بزور میوردش وسط که برقصه.
فه فه هم که وسط اون همه صدا نمازشم اول وقت خونده بود!! گفت وا بیچاره خودش نمیخواد گناه کنه اون داره زورش میکنه!
اسم دوماد آرش بود.
فامیلیاشون رحمانی و سبحانی
و اسم پدراشون امرالله و فتح الله!!!!
فاطمه رقص جاقو رفت هی دوماد میرفت چاقو رو بگیره فاطمه میومد عقب. با اون تیپ مانتو و شالش که شنبه یکشنبه درست کرده بود!
آخر انقدر رفت و اومد و سالنو ترکوند! و هی دوماد به پولی که میخواست بده اضافه کرد تا آخر فاطمه رضایت داد و چاقو رو داد بهش!!!!
هر بار میومد عقب و نشون میداد مبلغ کمه سالن میرفت رو هوا!!
بعد من کشیدمش کنار و گفتم فاطمه میای بریم خرید؟ تو بلوار بیژن مغازه زیاده ها!
بعد گفتم حالا شماره ی رضا (برادر بزرگه عروس) رو بده. شماره رو دادم و اس زدم که سلام تبریک میگم و ندیدمت حضوری بگم و اینا
آخه علیو تو راهرو دیدم حضوری گفتیم
پرسید شما؟
گفتم من دختر خان داییتم
گفت کدوم خان داییم؟!!!!
گفتم باریکلا به هوش شما دو تا داداشا!
بعد کلی سوژه کردیم رضا رو که پرسیده کدوم خان داییم؟! مگه آدم چند تا خان دایی داره؟!
خدمه برامون نمیخواستن ناهار بیارن چون میگفتن میزتون 5 نفره س باید 8 نفره باشه. پررو های بی ادب
ما هم جابجا نشدیم و مجبور شدن بیارن
ژله ش آلبالویی و خوشمزه بود.
کیکش خوشمزه بود واقعا، با اینکه سبز بود +لباس عروس و سفره عقد و با اینکه هیچ کدوم هم سید نبودن!!!!
باقالی پلوش برام چرب بود چون خونواده ما خیلی کم تو غذا روغن میریزه. ولی بنظر فائزه خوب بود
من اینبار جفت غذاها رو خوردم و زرشک پلو مرغش با اینکه اول بنظرم خشک و ترش اومد ولی بعد که عادت کردم خوب شد
و هم گوشت و هم مرغ خوب پخته شده بودن
و اونجا من فهمیدم ایرادهایی که مردم از غذاهای مختلف عروسیا میگیرن بخاطر اینه که ذائقه های مختلفی دارن
مثل من که باقالی پلو رو چرب دیدم و ازش ایراد گرفتم و جاش فه فه زرشک پلو رو خشک و بدون روغن دید و نخورد.
راستی ما هیچ کدوم آرایشگاه نرفتیم چون فکر میکردیم مردا حالا هی میخوان برن و بیان
ولی من آرایش صورت کردمو موهامم یجوری خودم درست کردم. بعد که رفتیم اونجا دیدم ای دل غافل! ملت چه رسیدن به خودشون! ولی من که آرایشگاه نرفته هم کلی خوشگلتر از بقیه بودم. مخصوصا که لباس دکلته مجلسی خواهر دوماد بقول فه فه از مد افتاده بود و میگفت در مقابل کت دامن تو هیچه ولی بنظر من خوب بود.
ولی باحال بود تا فامیلامون اومدن دومادم اومد و ضدحال شد براشون که دیر اومدن مجبور شدن با همون وضع و فکل بشینن تا خطبه خونده بشه و آقایون رفت و آمدشون قطع بشه بعد آزادی بزنن!
آخر سرم من که حس میکردم بعدا ممکنه سرنوشت هر کدوم از ما دخترا مثل آزاده به جایی و شهری ختم بشه که دیگه همدیگه رو نبینیم، از مرجان (بزرگترین دختر تو نوه ها) که خودش پسر 10 ساله داره همه رو بصورت قطار به صف کردم
آزاده رم گذاشتیم وسط و دسته جمعه عکس گرفتیم واسه یادگاری
گوشیامونم داده بودیم زن عمو کوچیکم و هی اون گوشیا رو تو دستش جابجا میکرد و عکس مینداخت
با گوشی من چون زومش بالا بود و باید عقب میرفت و قاطی قسمت رقص میشد نشد عکس بندازه و قرار شد بعدا من از گوشی محدثه بگیرم.
صحنه دیدنی ای شده بود. بیشتر از 10 تا دختر شده بودیم که نصفمون رو سن جا نمیشد. همه سالن حواسشون به ما بود
تازه زهره با شوهرش نیومده بودن و تو عکس غایب بود و ما هم یادمون نبود به دخترش حنانه که با زن عموم -مادربزرگش- اومده بود بگیم نیابت مادرشو بکنه
بعد از ظهر با مامی رفتیم نمایشگاه. اینبار از مدرس رفتیم و نیم ساعته رسیدیم!
و بزرو رفتم تو پارکینگ چون راه نمیداد و منم گفتم آقا 5 تا اومدن بیرون چطور این یکی جا نمیشه؟ آخر مامی مخشو زد و منو راه دادو بعدشم ورودیشو بست
تازه فهمیدیم نمایشگاه 8 تا 4 بوده و صدا سیما اشتباهی گفته بود 4 تا 8!!!
ما هم ساعت 5.5 بود که رسیدیم. بدو بدو رفتیم یواشکی تو!
همه داشتن میومدن و فقط ما و 2 تا آقاهه داشتیم خلاف جمعیت میرفتیم که اونا هم بعدا ناپدید شدن
بعد به زور یه سالن دیدیم و با 2 تا خانوم دیگه نگهبان سمجشو پیچوندیم و رفتیم تو
نصف غرفه ها رو خاموشی زده بودن و ملت کلی خرید کرده بودن.
بعضیام از سبد گلهای بزرگی که جلوی غرفه ها بود گل کش میرفتن و ما تازه فهمیدیم اونایی که تو راه دیده بودیم چرا بعضیا گل دستشونه!
و منم به جرگه شون پیوستم!
و از جاهایی که غرفه ها تعطیل بود یا دسته گلها غارت شده بود هر چی میخواستم گل کش رفتم. چند تا هم از رو یه غرفه ی شلوغ که حدس میزدم یکی گلاشو جا گذاشته برداشتم و کسی حرفی نزد و فهمیدم حدسم درست بوده!!
یه پیرزنه هم دنبال یه زنه راه افتاده بود که یموقع از دسته گلها چیزی برنداره و اون خانومه هم تند تند جلو میرفت!
چند تا کاتالوگ گرفتیم
یه سبد گل خوشگل دیدم که لیلیومهای بنفش-صورتی خوشگلی داشت. اومدیم با مامین بریم ازش برداریم و مامان هم که تا حالا برنداشته بود انقدر خوشش اومده بود که جلوتر از من رفت برداره
فوری یه دختر قرتی خپلمه اومد و صدا زد خانوما خانوما! برندارین
گفتم خانوم میشه فقط یه دونه لیلیوم بردارم؟
با چنان حالتی خودشو گرفت و گفت نه، که خواستم برگردم بگم نه و نگمه. چیه حالا خودتو میگیری. شما که میخواین اینا رو بریزین دور دیگه و خشک کنین خب بذاری یدونشم تو اتاق من خشک بشه
دیدم دختره خیلی ندید بدیده گفتم ولش کن بذار نیم ساعت دیگه همشو بریزه دور. نه خود خورد نه کس دهد گنده کند به سگ دهد.
یه دسته گل هردمبیل پلو!!! و گنده گرفتم دستم و مثلا یواشکی! از جلوی نگهبانی رد شدم و اومدم بیرون و بوییدم.
با مامی رفتیم به قسمت دست فروشا که بارون گرفت. مامی گفت هر دفعه من میام نمایشگاه بین المللی بارون میگیره و منم چتر ندارم!
گفتم این دیگه شانس توئه وگرنه من که میرم نمایشگاه بارون نمیگیره!!
دست فروشا یا بنجل داشتن یا بالاتر از قیمت.
تمام پله برقیها بالارونده هاش خاموش بود و مردم بیچاره مجبور شدن از پله معمولی برن بالا اونم با اون خیل جمعیت
برگشتنی انداختم تو خروجی "ملاصدرا-ونک" و از شیخ بهایی اومدیم بالا. حالا هی دنبال میدون ونک میگشتیم مگه بود!!!!؟
انقدر کوچه پسکوچه رفتیم و تابلوی میدون ونک -> ها رو دنبال کردیم که نفهمیدم چطوری بدون اینکه چشممون به جمال میدون بیفته سر از اتوبان حقانی درآوردیم!!!!
و بعدشم اشتباهی رفتیم تو همت و بعدشم امیر نیا و بعدم مجیدیه ی عزیز شمالی!!!!!
خونه که رسیدم دماغم میخوارید. با دستمال پاک کردم دستماله زرد شد!!!!
تازه دیدم اونموقع که بو کردم کلی گرده رفته تو دماغم و من همونجوری جلو ملت اومدم خونه!!!
کاتالوگا رو بررسی کردم دیدم اگه کسی بخواد نمایندگی بزنه فقط از یه نوع قوری که بگیره هر کارتن قوری میشه 17800 و 18 تا هم توشه و چه سودی میتونه بکنه!
و غرفه داره هم گفت تا یک ماه دیگه هم به قیمت نمایشگاه میده
شب بعدشم خونواده دوست جونم برای دومین بار اومدن خونه ما و اینبار آبجی کوچیکش (هانیه) انقدر برام زبون ریخت که نگو!!!
و هی بهم میگفت خاله و منم یه جفت گلسر سفید-صورتی با برند کیتی بهش کادو دادم و اونم اومد همچین لپ منو ماچ کرد که کلی حال کردم!!!
خیلی با نمکه هانیه. کاش یه عکس ازش میگرفتم. سمیرا کلی عکس ازش تو گوشیش داره و انقدرم خوش عکس و بامزه س ماشالله
تازه خودشم همچین جلو دوربین ژست میگیره بلا سوخته که بیا و ببین!!!!
امروز تو ذهنم اومد که با سمیرا رفتیم باغ سپه سالار کفش بخریم و یه مرتیکه مزاحم شده و تیکه پرونده به سمیرا و منم همچین ناغافل خوابوندم تو گوش یارو که جای دستم به معیت 5 انگشت رو صورتش بصورت قرمز نقش بسته
و دست آخر دو تایی با سمیرا (که اونم کاراته رفته و از من باید وارد تر باشه چون من نوجوون بودم که رفتم) زدیم یارو رو جلو چشم قانون!!! شل و پلش کردیم و پلیسه هم علیرغم اعتراض اولیه ای که تازه به خود ما کرده بود! نتونسته هیچ حرفی بزنه!!!!
چه افکار بزن بهادری دارم من!!!!
حالا شما بگین با اینهمه اتفاق، یه روز ختم و یه روز عقدکنون من باید چه رنگی بپوشم؟!!!!

+ شيرجه زده شده در  یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ساعت 14:8  توسط .Dolfin.  | 

سلام

خب تصمیم گرفتم بپستم!

الان داره یه فیلم قشنگ مفهومی هندی از تی وی نشون میده به اسم "ویر". امیدوارم ته ش فیلم هندی نشه!!

دیشب ما عروسی رفتیم، عروسی نوه اول خانواده پدریم که میشه پسر عمه م و یه ۹ سالی از من بزرگتره! بماند که دایی کوچیکمم هم سن اونه و دخترش امسال ۴ سالش تموم میشه!!

برعکس همیشه اینبار ۳.۵ عصر من کار موهام تموم شد! و ۶.۵ تازه عروسی شروع میشد. تازه بعدش مامان و خاله لیلا )این خالم آرایشگره و اینجور مواقع میاد خونمون روبراهمون میکنه!) گفتن ای داد بیداد. تی شرتت که یقه ش کیپه حالا چجوری میخوای درش بیاری که موهات به هم نریزه؟!.......حالا هی مامان داشت حرص میخورد خاله هم میخندید میگفت اون خودش انقدر بیخیاله اونوقت تو داری حرص میخوری؟! منم داشتم با جعبه بزرگه ی لوازم آرایشم بازی بازی میکردم. بعد در یک اقدام انفعالی تی شرتمو از سرم کشیدم بیرون و وقتی داشتم لباس بعدیو میپوشیدم اونا تازه متوجه من شدن و کلی کففففففیدن که تو چجوری و کی بلیزتو درآوردی؟از سرت کشیدی بیرون؟ منم با خونسردی گفتم: به راحتی!!! 

بعد هم با کمال یللی تللی آرایش کردم و ۲ ساعت وقت کشی کردم و هی از خود گلم عکسای ملوس گرفتم!!! البته چون از پس کله م نمیتونستم عکس بگیرم که بشه مدل موهامو ببینم هی جای موهام از در و دیوارو کامی عکس میگرفتم!!!

بالاخره راه افتادیم و حدود ۶ بود که رسیدیم. ۳ تا ماشین رفتیم تو. اون ۲ تا رانندهاش مرد بودن یکی پارک کرد ولی وسطیه هی عقب جلو میکرد و کج پارک میکرد. منم ریلکس رفتم دنده عقب و کاملا صـــاف پارک کردم. حتی وقتی پیاده شدم چرخا یکم هم انحراف نداشتن!

حالا پارک بانا با تعجب هی یه نگاه به من میکردن یه نگاه به راننده ی ماشین دومیه!......بگذریم تا پستم باز  ماشین بازی نشده!

رفتیم تو و خاندان عمو بزرگه بعنوان سنگر بان اول همه اومده بودن!......رفتیم تو رختکن و خواهر دوماد درگیر  لباسش بود که ژپون لباسش بزرگتر از دامنش بود و دامن نمیفتاد رو فنر و چند نفرم ریخته بودن سرش. حتی مامانمم موهاف پف خوابیده منو ول کرد و رفت کمک اون و مجبور شدم خودم تنهایی به داد موهام برسم و غصه م شد که مامانم یکی دیگه رو به من ترجیح داده.........چند دقیقه بعد من و بعد مامی رو ضعف گرفت و با شیرینی خودمونو نجات دادیم )البته من ۱ موزم خوردم که واسه شکم خیلی خوبه!!) کم کم مهمونا اومدن و یکی از میزا که خاله بزرگه بابامو دخترش نشسته بودن شد میز بنفش پوشها! آخه هر کی بنفش پوشیده بود ناخودآگاه میرفت پشت اون میز میشست!!! میز ما هم تقریبا شده بود میز مشکی پوشها!!! حیف که نمیشد براتون عکس بگیرم!

کم کم بقیه هم اومدن.....(مثی که این فیلمه هم جدی جدی هندی شد رفت!!! مرداشون با اون گوشواره مروارید و طلاها انداختنشون!!!....خب دیگه حواسمونو بدیم به خاطره!!)........تقریبا همه ملت لباساشون تکراری بود. آخه خیلی از عروسی پسرخاله بابام نمیگذره........یک سریا تو کلاس بودن.....حتی فه فه ...... .و دماغاشون حسابی باد کرده بود. که اگه یه فکری نکنن بحال خودشون به زودی جراحی دماغ لازم میشن!!!.......یه سریام لنز گذاشته بودن و من هر وقت یکیو میدیدم لنز (حتی آبی!) گذاشته خر کیف میشدم که من احتیاجی به این قر و اطوارا و دردسرا ندارم!!!

وسط مجلس یک آقایی از دوستان زنگید و پس از حال و احوال بهش سفارش کردم ساعت پخش خنده بازارو برام مسیج کنه. حالا این وسط مامانم به من اشاره کرد و حواس همه به من جلب شد. بعد که تلفنم تموم شد رفتم ببینم چکارم داره دیدم داره میگه عینکمو از رو میز بیار!! .......... مقداری از جوانان که منو دیده بودن خواستن به اصطلاح زیر زبونمو بکشن که آره داشتی با آقای آینده میحرفیدی؟ منم با کمال ریلکسیشن زدم تو پرشون که نه دوستم بود بهش گفتم تایم خنده بازارو برام اس کنه!.

رفتم ادامه آمار مامانو بگیرم دیدم دختر آخری خاله بابام که دکتر هم هست بالاخــره یه دکترای برق-مخابراتو که کانادا تحصیل میکنه رو به نوکری قبول کرده!!! و احتمالا پسره میخواد بعدا دخترشونو  با خودش ببره اونور!.......حالا باز خوبه علت تو قیافه بودن یه سریا معلوم شد. یه سریا که معلوم نبود چرا با خودشونم قهرن!!!..........گفت ۳۱۳ تا سکه مهر کرده. تعجب کردم از اونجور خانواده که چطور به این مهر کم رضایت داده و بعد گفتم جدیدا مد شده دخترا شمش مهر میکنن! یکی از فامیلای دورمون ۵ تا شمش یک کیلویی مهر کرده.......زن عموم (که خواهر عروس و دختر خاله بابامم میشه) قشنگ دهنشو با تعجب باز کرد و گفت: ااااااااااااااهههههههه!!!!  و بعد گفتم تازه تو آرایشگاه خالم اینا گفتن جدیدا هر چی بجز سکه و اینا مهر باشه باید همون موقع عقد پرداخت بشه یکی تو آرایشگاه گفته یکی از فامیلاشون به تعداد تاریخ تولدش گل آزالیا سفارش داده میگفت همسایه ها دیدن شب نامزدی همینجور طبق طبق گل دارن واسه عروس میارن......نه عطری نه بویی......فقط دوماد ۶۰۰،۰۰۰ تومن پول گل داده بوده نکرده بوده حداقل یه سکه ش کنه که بمونه. بعد دیدن نمیتونن گلارو نگه دارن و خیلی زیاده پخش کردن بین مهمونا!!!!!............... بعد پیش خودم فکر کردم اگه این فامیلمون مثلا یکی از شمشای مهرشم بگیره باید راه بیفته طلافروشیارو دونه به دونه بره بگه: آقا شمش میخرین؟ آقا یه قالب شمش دارم میخرین؟!!!!........چه مسخره میشه ها نه؟ خودمونیم!!!!

بعد دامنم گرفت به پریزای برق که از دیوار زده بود بیرون ولی هیچیش نشد. حالا درخواست رقص داشتم نمیتونستمم هم برقصم! اونشب تا سر میگردوندم جناب دومادیو میدیدم یه گوشه وایساده داره زنونه رو نگاه میکنه!!! حتی یه بار دیدم ته سالن وایساده تکیه داده به ستون داره با موبایل حرف میزنه! ای خب بمیری گمشو بیرون با موبایلت فک بزن.........تا جایی که ادب مخدوش نشه ۲تا فحش بهش دادم!!! جالبه هیم میرفتم اینور اونور بازم تا سر میگردوندم میدیدم تو چند متری منه، حالا در این که من از عروس خوشگلترم که شکی نیست!!  ولی یکی نبود بهش بگه آخه مرد حسابی خجالت بکش، از امشب داری میری زن بغل کنی دیگه که نباید ناموس مردمو دید بزنی............خدایی اصلا نمیدونستم انقدر این حمید هیز و بی چمش و روئه! چشم مامان حاجیم تو گور روشن! خوبه نیست که ببینه عروس بی حجابو.....

عروسیا که بی بندو بار بودن و عین خیالشون نبود. البته توشون آدم حسابیم بود. فامیلای پدری دومادم عین عروسیا بودن. دختر عمه ی دوماد با تاپ دکلته و دامن کوتاه اومد باهاش رقصید جلو همه.......حتی دختراشون جمع شدن با هم عکس دسته جمعی گرفته بودن و حتی موقع عکس گرفتنم دوماد پشت یکی از گلدونای سالن جاگیر شده بود. منم که کلی شاباشای تا ۲۰۰۰ تومنی عمه از کفم رفته بود، وقتی دیدم قضیه اینطوریه، مانتومو تنم کردم و شالمم انداختم رو سرم و سنگین و رنگین عین یه لیدی واقعی نشستم سر جام. ملتم که یا بی قید بودن یا اصلا حواسشون نبود طفلکیا.

از بلندگو اعلام کردن که پاتختی وجود نداره؟!؟!؟!!! و پاکتارو باید تو سالن داد. بعدم رفتیم برای شام. این گوربگوریم نمیرفت. منم با اینکه بوتهام بلند بود ولی بازم زانوهام از زیر مانتو پیدا بود. و یکی از گارسوناهم که از من خوشش اومده بود نبود که بهش بگم منو پوشش بده! یهو رفتم جلو دیدم جناب بی غیرت تو مسیر عبوری خانوما به میز سلف سرویس وایسادن با عروس. منم زرنگی کردم و پشت چند نفر از بی بندوبارا که داشتن میرفتن خودمو جا کردم و رد شدم. اول نوشابه مشکی برداشتم که بی نصیب نمونم. زرشک پلو برداشتم. اگه نمیجنبیدم همه رونها تموم میشه و منم که سینه خور نیستم........دنبال کیک گشتم اما چیزی ندیدم. خدایی با اینکه پارسال عروسی مهدیه (دختر عمه ی کوچیکم) تو همون سالن بود اما کلی مخلفات خوشمزه داشت حتی کیک عقد و مینی کیک های شکلاتی با اسمارتیز+هات شکلات که وسط جشن دادن، البته آبکی بود ولی بازم بفکر بودن.........اما هر چی گشتم از کیک اثری نبود. اما ژله رو دیدم. اومدم ژله بردارم دیدم یه ظرف بیشتر نیست. به خانوم جلوییم که داشت هی برنج میکشید گفتم ببخشید خانوم میشه بذارین من ژله بردارم؟ زن گنده هم اصلا از جاش تکون نخورد. بعد یه زن دیگه از اونور میز دست برد ظرف ژله رو برداشت و بلند گفت بچه ها من ژله رو بردم سر میز شمام بیاین. و پررو پررو به من نگاه کرد، منم چپ چپ نگاش کردم.......۱ ظرف دیگه دیدم. دیگه اینبار رفتم زن جلوییو هل دادم و یه قاشق پر ژله برداشتم و بقیه شم گذاشتم واسه هر کی که بخواد.

۱ سالادم برداشتمو اومدم نشستم و مامی هم اومد. دیدم اون هم زرشک پلو با مرغ کشیده هم باقالی پلو با گوشت. یه تیکه از گوشتش بهم داد. فکر کنم گوشت گاو ماده بود آخه انقدر سفت بود که نمیشد خورد. باقالی پلو رو نخوردم ولی مامی گفت بد مزه س. جاش مرغ  خوردم که خوب پخته شده بود. نفری یه تیکه کوچیکم جوجه میدادن تو بشقابا که مزه ای نداشت. مامی گفت گوجه گیلاسی تو سالادو بخور. پرسیدم چیه خوشمزه س؟! گفت نه خیلی بد مزه س، گفتم بخوری شاید تو خوشت بیاد!!  ژله هه انقدر بدمزه بوووووووووووووووووووود که نگو. تو عمرم ژله به این مزخرفی نخورده بودم. حیف، اگه میدونستم اینقدر چرنده ظرف دومیه رم میدادم به اون زنیکه.....آخ چه حالی میده ۱ ظرف ژله بردن سر میزشون عمرا اگه کسی تونسته باشه بخوره! دنبالش گشتم اما میزشونو پیدا نکردم. با مرغ که تنها چیز بابا دندون شام بود خوردن رو به پایان رسوندم.

حین شام از بلندگو اعلام کردن که بعد از سالن تو خونه دوماد مراسم هست هر کی میخواد بره. زهزه - دختر عموم-  هم گفت که میان با دخترش. زهره ۱ سال از من بزرگتره و درواقع تنها دخترعموی بزرگتر از منه که عشق شوهر بود و زود ازدواج کرد!! داشتیم حاضر میشدیم و میرفتیم که دیدم یکی از دوستان خانوم زنگید و منو واسه فردا نماز عید دعوت کرد که با جمعی از دوستان بریم. گفتم عروسی هستیم و قراره بریم خونه داماد مراسمه و شب دیر میام فردا بلند نمیشم. بعد اس دوستمو دیدم که زده بود خنده بازار ۱۰:۳۰ شروع میشه.

مامی پاکتو داد که بنویسم. هر چی به مامی گفتم ما که ۲ نفر بیشتر نیستیم (بابام ۲-۳ ساله با حمید قهره و نیومد. و البته حقم داره که قهر باشه) ۲۰ تومن بسشونه گفت نه عموت و عمه ت اینا ۱۰۰ تومن دادن زشته، بذار ۳۰ تومن بدیم. گفتم بابا مگه ۲ پرس چلو مرغ چقدر میشه؟ این ۱۰ تومنیو که میخوای بدی واسه اونا بده واسه من خرج کن. گفت نه کمکه. گفتم چه کمکی؟بیا به من کمک کن! خلاصه بخرجش نرفت که نرفت.

آخر حمیدو گیر آوردم داشت از طرف من بخودش تبریک میگفت! با اون موهاش که درست کرده بود و سعی کرده بود خودشو عین پسرای ۲۰ و چند ساله نشون بده؛ منم گفتم: امشب باهات یه خورده حسابی پیدا کردم که بعدا باهات تسویه میکنم. خودشو زد به اون راه منم ولش کردم. (بعدا کلی دلم خنک شد که لااقل این حرفو بهش زدم! بخونید میفهمید چرا)

اومدیم دیدیم ملت صف بستن. ما هم رفتیم تو صف سمت چپیا! یه سریا اومدن گفتن اونجا که آسانسور نیست شماها چرا اونجا وایسادین؟ من جواب دادم: وایسادیم تو صف پله!!!  فه فه گفت زنداییم گفته لباس س... خیلی تین ایج تین ایج بود! منم کلی کیف کردم که بجز عمه کوچیکه یکی دیگه م بحرف اومده و لباسمو پسندیده!!

آخرم انقدر آسانسور شلوغ بود عین ۴ طبقه رو تلق تلق با اون کفشامون از پله اومدیم پایین. تو راه یه سوسک گنده مرده دیدم، به زهره که پشت سرم بافاصله میومد نشونش دادمو گفت: دوست حمیدو!!

حالا بارونم گرفته بود. رفتیم نشستیم. منتظر بودیم ماشین عروس راه بیفته که یکی از سربازای مجموعه رستورانهاشون اومد گیر داد که خانوم برید بیرون منتظر بشید حداقل اونجا یه جا پارک هست. گفتم این که حداقلشه، حداکثرش چیه؟! گفت اگه جا پارک نبود دوباره برگردین تو! گفتم تا برم و برگردم ۵ لیتر بنزین میشه شما میدی؟! درمونده شد گفت: شما برو اگه نبود من پول ۳۰ لیتر بنزینو بهت میدم!!!.......خب دیگه منم معطلش نکردم دیگه!!!! ....... رفتیم بیرون تو صف ماشینا منتظر موندیم. ساعت ۱۰:۰۳ بود. دوست داشتم برم خونه خنده بازارو ببینم اما از طرفیم دلم نمیخواست مراسم آخر شب از کفم بره. بارون گرفت شدید و بالاخره کوپه جنسیس سفید رنگ گل زده هم از جلومون رد شد و همه راه افتادیم از ازگل به طرف بلوار پروین تو تهرانپارس (شما بخونین از ازگل بطرف خاک سفید).

تو اولین اتوبان چون خیلی شیب تند بود ماشینا همه لیز خوردن رو آسفالت بارون زده. جلویی من یه ال۹۰ آلبالویی بود. برای اینکه نخورم بهش کوبیدم رو ترمز. کم مونده بود مامان بره تو شیشه جلو! ولی عقبی نفهمیدم کی بود، اسگل کوبید به من! تــــــــــــق!!! اگه عوض ترمز دستیو کشیده بود بازم ماشین وایمیستاد! ولی منم اسگل شدم و گفتم عیب نداره بابا عروسیه، شادیو مردمو خراب نکنم. اصلا پیاده هم نشدم ببینم چیزی شده یا نه. رفتیم. باباییای نزدیک فقط زنها و دخترای اهل حال +۱۸ اومده بودن و بقیه رفتن خونشون سریال آخر شبشونو تماشا کنن! عروسم از اول تا آخر دسته گلشو گرفته بود بالا و تکون تکون میداد. من نمیدونم حتی ۱ دستکش توریم دستش نبود چطور چیزیو حس نمیکرد!

۱ بارم کم مونده بود با شیطنت علی برم وسط گاردریل!!!......آخر رسیدیم به محله مورد نظر. چراغ قرمز شد و نصفیا رفتن و نصفیا موندن. منم که سر بزنگاه رسیده بودم خطر جریمه شدنو نکردم و وایسادم تا سبز بشه و بعد پیچیدم.و چه خوبم کردم که این ریسکو نکردم، بعدا فهمیدم که ارزششو داشته و چقدر هم! داشتیم بسرعت میرفتیم و فلاشر زدنای ماشین جلوییارو میدیدیم که یه پیری به عیالش سوار یه پژو ۴۰۵ مشکی پیچیدن جلومون. خیابون هم جای سبقت نداشت. چند بار خواستم ردشون کنم کم مونده بود تصادف شه. حالا بی شعور میدید میخوام سبقت بگیرما نه راه میرفت نه راه میداد. آخر انقدر بوق کشیدم که راهو باز کرد ولی چه فایده..... رفتیم دیدیم تمام خیابونای ۴ راه جلومون خالیه. پشت ۱ چراغ قرمز دیگه هم گیر کرده بودیم. حالا اینورو نگاه کن اونورو نگاه کن. هیچ اثری از کاروان عروس نبود. از ۲ تا مرده پرسیدیم مسخره بازیشون گرفت. یه خیابون رفتیم بالا یکی پایین دیدیم نخیر همه جا سوت و کوره.

زدم کنار که بزنگیم بلکه یکی گوشیو برداره بهمون آدرس بده.هر کی رو میگرفتیم جواب نمیداد.از دختر عمه بزرگه بگیر تا دختر عموم محدثه که ۱۴-۱۵ سالشه. آخر خواهر داماد گوشیو برداشت. از اونور صدای ضبط و سر و صدا و هورا کشیدنشون میومد. گفتم: شماها کجایین؟ بابا ما گم شدیم. تو یه کوچه پسکوچه هایی افتادیم اصلا نمیدونیم کجا هستیم

مامانم یهو با صدای بلند پروند که: نه تو خیابون اصلی هستیم!.......و باز حرص منو درآورد.

من- کجایید شما؟

سمیه- ما رسیدیم دیگه جشن داره تموم میشه

من- آدرس بدین ما بتونیم حداقل بیایم اونجا

سمیه- نه دیگه تموم شده همه رفتن خونشون شمام برین خونتون

من- پس اونا کین اونجا که صداشون داره میاد؟

سمیه- نه اینا خودمونیا هستن هیشکی نیست

من- بابا ما گم شدیم اصلا نمیدونیم کجاییم حداقل یه آدرسی چیزی به ما بده

سمیه- من آدرس بلد نیستم (حالا بدتر از سگ داشت دروغ میگفت.....تمام فک و فامیل پدریش مال همون محله ن و هفته به هفته تنهایی میره خونه همون دختر عمه شون که گفتم، اصلاح میکنه و تمام سنب و سرواخاشو بلده. حتی اینم نباشه تازه سر خرید خونه و جهاز برونم بوده دیگه)

من- خب حداقل از یکی که بلده بپرس

سمیه- زنگ بزن به مرجان. کاری نداری؟

من- اونام هیچ کدوم گوشیاشونو جواب نمیدن

سمیه- چرا مرجان برمیداره من الان باش حرف زدم. کاری نداری؟خدافظ

من- خدافظ.

تنم از اینهمه نفهمی یخ زده بود. فکر کن مهمون باشی و بعد اینجوری....... یاد عروسی پسرخاله بابام که چند ماه پیش بود افتادم. اونا حداقل از همون سالن اعلام کردن که هیچ کس دنبال ماشین عروس نره. اما این بی وجدانای نفهم مردمو دنبال خودشون ۱.۵ ساعت تموم تو بارون کشیده بودن و بعدم نصفشونو پشت چراغ قرمز قال گذاشته بودن.

حرف سمیه رو تو ماشین انتقال دادم. زهره که فکر میکرد خیلی باهاشون جیجی باجیه گفت: وا این چه حرفیه سمیه زده. خب میگفتی مام خودمونی هستیم دیگه مگه ما غریبه ایم. گفتم: چمیدونم لابد غریبه بودیم که بهمون آدرس ندادن دیگه. اعصابم داغون بود. نگران ماشینم شدم و غصه خوردم که چرا باید بذارم بخاطر این عروسی مرده شوری سر ماشینم بال بیاد و من اهمیت ندم.

بعد از ۱۰۰ بار که پسر اون یکی عمه مو گرفتیم بالاخره گوشی زهره رو جواب داد و بهش گفتم ما گم شدیم. نمیدونم کجاییم. شما کجایید؟ گفت که ما هم گم شدیم داریم میریم خونه. برو بلوار پروین بنداز تو باقری بیا سمت رسالت. بقول خودش پشت رل بود نمیتونست حرف بزنه و سریع قطع کرد.

مامی گفت: اینا مرجان آدرس داشته زودتر رفته ن. یاد اوایل ازدواج مرجان (خواهرش) افتادم که تو همون اطراف خونه خریده بود و بعدشم خواهرش ، و اونجا رو خوب میشناختن.

انداختم تو کوچه پسکوچه. مامی و زهره دادشون دراومد که کجا داری میری؟ بذار از یکی بپرسیم.

منم گفتم: من اعصابم داغونه ها با من حرف نزنید. هر جا دلم بخواد میپیچم میرم.....

مامان اومد دلداری بده گفت: بابا اونا رفتن زن و مرد قاطی شن بزنن برقصن.

من- خب حالا به ما آدرس میدادن مام میرفتیم، از چی ترسیدن؟ گفتن نکنه دست بزنیم به وسایلشون خراب شه؟!

مامان- اصلا شاید دختره جاهازش جالب نبوده یا شاید یه جای کوچیک گرفته بودن.....

من- انقدر شاید و باید نکن. اصلا کار سمیه خیلی زشت بود ما مثلا مهمون بودیم. اینم از مهمون داریشون برمیگرده میگه ما خودمونیاییم شما برین خونتون. اینا که نمیخواستن کسی بره واسه چی از تو همون سالن اعلام نکردن؟ مثل عروسی محمد و الهه؟ از اونور تو بلندگو میگن مراسمه هر کی میخواد بیاد از اینور مردمو میکشن دنبال خودشون بعدم میگن نیاید برید خونهاتون.

دیگه بحث رفت سر قضیه انواع شوهر ها و مایه داری خونواده ها و درد دلو اینا. منم که شنونده، ولی دیشب پی به یکی دیگه از غرایزم بردم! جهت یابی!!!!  فکرشو نمیکردم جهت یابی و راه یابی هم جزو غریزه هام باشن!!!

خیابونی که توش بودیم زفرقندی بود. مامان گفت کجا داری میری؟ هی گفت برو تو سراج که بریم تو فرجام ولی از اونجایی که جهت یابی مامان به تجربه بارها دیدم که افتضاحه و راهی که بدونه رو ۱۰۰٪ درست میگه و راهی که حدس بزنه رو ۱۰۰٪ غلط میگه! و این شنونده س که باید عاقل باشه و تشخیص بده که الان مامان راهو میشناسه یا داره راهو حدس میزنه!!!! این بود که گوش بحرفش ندادم و گفتم این خیابونه اسمش برام آشناس. نه میدونم سرش کجاست نه میتونم ته ش کجاست! فقط میدونم که قبلا تو این خیابونه بودم، ازش رد شدم!!!!

و خلاصه همونو انقدر رفتیم تا رسیدیم به میدون الغدیر و بعدشم که دیگه بقیه راه آشنا بود . هر جا رو گیج میزدم از مامان میپرسیدم چون میدونستم که جواباش حدسی نیست و درست میگه!!! حالا خودمم ۱۰۰ بار از اون مسیر رفته بودما ولی باز بعضی جاهاشو قاطی میکنم!

بالاخره زهره و دخترشو سر کوچشون پیاده کردیم. برگشتنی هی گفتم مامان بذار بریم دم خونه عمه اینا ببینیم ماشینشون هست یا نه؟ من باید مچ این دروغگوها رو بگیرم. مامان گفت ول کن و اینا ارزش ندارن.

اومدم برم دیدم سر خیابونشون زمینو کندن باز پر کردن دیگه دیدم واقعا ارزش ندارن که بخاطر گرفتن مچشون ماشین عزیزمو اذیت کنم. رفتیم خونه. دیدم ساعت نزدیک ۱۲ هست. جریانو خلاصه واسه بابا تعریف کردمو رفتم بالا. تازه رسیده بودم که همون دوستم زنگید و گفت: بالاخره خنده بازارو دیدی یا نه؟ دلم به حال خودم سوخت و گفتم نه. حیف که ازم قول گرفته یه حرفیو نزنم وگرنه الان مینوشتم که مثل چی از عروسی رفتنم پشیمونم.

داشتم لباس عوض میکردم و سوسکی که بدون اجازه وارد پنت هاوسم شده بودو نعش میکردم که شنیدم بابا داره به مامان غر میزنه که ۳۰ تومن زیادشون بود، ۲۰ تومنم میدادی بس بود.

صبح به این نتیجه رسیدم که با دروغگوهای هیچی نفهم در این زمینه که چقدر دلم میخواسته دکوراسیون جهاز عروسو ببینم (آخه دکوراتوری یکی از علایق مهم منه؛ خیلی دوست دارم) و چقدر اون برخوردا و حرفشون واسم سنگین بوده حرفی نزنم و خودمو بزنم به نفهمی عین خودشون. ولی از یه طرفم یه دلم میگفت نذار فکر کنن که ابلهی و هر کاری که بخوان میتونن سرت در بیارن.

مامی که میگه به روی خودت نیار. ولی من هنوم دو دلم. نظر شما چیه؟ زود بگید که میخوام بدونم!

در ضمن عکس لباسام و چشمامو میذارم تو ادامه مطلب که صفحه سنگین نشه. هر کی خواست بره ببینه.

+ شيرجه زده شده در  دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۰ساعت 17:39  توسط .Dolfin.  |