|
|
|
|
|
شنبه: همون لحظه اي كه وارد دانشگاه شدم متوجه نگاه سنگينش شدم.هر جا كه ميرفتم اونو ميديدم.يكبار كه از جلوي هم دراومديم نزديك بود به هم بخوريم، گفت:«ببخشيد» من كه ميدونم منظورش چي بود.تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد رو ميخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد.آره دقيقا ميدونم منظورش چيه…… اون ميخواد زن من بشه. ...
ادامه مطلب |
||
|
+
شیرجه زده شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 11:49 توسط Dolfin
|
|
||
|
|
|
|
|
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم. |
||
|
+
شیرجه زده شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:29 توسط Dolfin
|
|
||
|
|
|
|
|
خب سلام به همگی
و قهرمانی هادی ساعی رو به همتو علی الخصوص کسانی که دلشون به حال خاک خوردن این وبلاگ عزیز جوجه کباب میخواد!
و یه خبر باحال دارم و اون اینکه میخوام مسابقه هادی ساعی رو علی الخصوص راند سومش رو همراه با عکسهایی از هادی عزیز که توسط هم خودم و هم پسردایی بزرگم امیرحسام گرفته شده رو براتون بذارم اینجا تا حااااااااااالللللللللشوووووووووووو ببرید!
و یه ضد خبر باحال تر دارم! (که در واقع ضد باحال باحال تر باید بهش گفت! |
||
|
+
شیرجه زده شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 8:50 توسط Dolfin
|
|
||