|
|
|
|
|
جلو قاضی و ملق بازی؟ قبل از پست پیش یادمه! دو تا مطلب خوشگل واسه این وبلاگ جور کرده بودم اما قطعی های مکرر بعد (که روز بعدم اتفاق افتاد) باعث شد که اون پست به امروز عقب بیفته و یکمشم یادم بره!........حواس نمیذارن واسه آدم که!............خب حالا اون یکی رو که یادمه براتن می تای پو نم! یکی دو روز قبل از کنکور! تو روزنامه یکی دو تا کار مثلا خوب پیدا کردم که به نظرم اومد به درد من میخورن. برگشتنی ساعت حدوداً 7 بود که سوار اتوبوس شدیم (این ساعت خیلی مهمه....بهش دقت کنین بعدا میفهمین!). خطی که به مطهری ختم میشد و نمیدونم از کجا میومد! که یکهو دیدیم یکی داره آواز میخونه! اولش فکر کردم از این دوره گردان ولی همین خوانندگی باعث شد آقای راننده حواسش پرت بشه و انقدر هول بود که وقتی مامانم اومد سوار بشه درو بست! منم که آروووومممم! (دیگه گفتم آروم بودنم حدی داره. به قول شاعر: چو میبینی که نابینا و چاه است.....اگر خاموش بنشینی گناه است..........چه ربطی داشت حالا؟......ربطشو خودتون پیدا کنین!) خلاصه جهت اطلاع رسانی به راننده از صدای رسام استفاده کردم و فریاد خاموش چندین ماهه رو بیدار کردم و اتفاقا وقتی بلند حرف میزنم ماشا الله همه فکر میکنن من دارم داد میزنم! (که به قول برخی...بلندگو توش گیر کرده) که البته از این اتفاق معمولا نمیافته که من مجبور بشم حنجره طلایی شش دانگ رو به مخاطره بندازم! مامان که سوار شد حواسم رفت به خوانندهه.....یه پیرمرد حدوا 60 ساله بود که نشسته بود وسط قسمت مردونه و آواز میخوند. تازه سفارشی هم کار میکرد! چند تا آهنگ خوند و وقتی یه تیکه شعر از مرحوم بسطامی رو خوند یکی از سوارین (به کسر ر!) بهش گفت گلپا بخون، اونم خوند!....آخرشم با یکی از ترانه های ایرج (که ملت به اسم حسین خواجه امیری می شناسنش!) تموم کرد و گفت: من هر چی که بخواین میخونم. همه شعرارم بلدم. من الان چند ساله که (یادم نیست چند سال گفت) دارم برای مردم میخونم. من در خدمت مردمم!....اگر خواستین فردا 5 بعد از ظهر تو همین خطم! سوار همین خط میشم و میخونم...آهنگای درخواستی رم میخونم! یه جای دیگه هم رفتیم برای منشی که چند تا دختر دیگه با من اومدن....جالبه از منشی فعلیه پرسیدن....ما اونجا که کار میکنیم 300،000 تومن میگیریم. اینجا رو چقدر بزنیم؟ 450،000 تومن خوبه؟!....البته منشیه چیزی نگفت. یه جای دیگه هم رفتیم (وای ما چقدر جا رفتیم!) کارمندی بود. یه شرکت کامپیوتری که تو میرداماد بود و اگه قبولم میکردن خیلی خوب میشد چون خیلی نزدیک بود....کار قبلیمم پشت حسینیه ارشاد بود و راحت گاهی پیاده میرفتم و میومدم ولی خب بخت با ما یار نشد.....مامانم میگه چون حقوقتو بالا زدی قبولت نکردن....اما من فقط 320،000 زده بودم....تازه اونم چون کارش خطری بود بالا زدم واسه پشتوانه....طراحی بود و مسئولش که باهام صحبت کرد گفت باید حواس جمع باشی چون اگه یه اشتباه بکنی کار میره و بعدا متوجه میشی و هر طراحی هم پایه ش 200،000 تومنه که ما معمولا 1000 تا ازش میزنیم.....منم دیدم خیلی کار خطریه اگه یه اشتباه بکنم تا آخر عمرم لابد باید واسه اینا مفت کار کنم! این بود که یه خورده بالا زدم....حالا شایدم حکمتش بوده که نشده.....هر چی خدا برامون بخواد قبول داریم. لابد نخواسته ما متضرر بشیم. البته یه چیز جالب گفت اون مهندس مسئولش که باعث شد یک کم خودمو جدی تر بگیرم....وقتی فرمو پر کردم و دادم بهش همینجور که داشتیم صحبت میکردیم گفت: این برنامه هایی که شما نوشتی مثلا اکسل، تا چه حد بلدی؟...گفتم:نوشتم که، تقریبا مسلط.....گفت: مثلا بلدی چند تا عددو جمع و ضرب و اینا کنی؟....گفتم: بله، فرمول نویسیم بلدم ، برنامه کدینگ حسابم میتونم بزنم....گفت: خب خانوم پس چرا نوشتی نسبتاً مسلط؟ شما که کاملا مسلطین که.... و اما.....رسیدیم به آگهی تاریخی! که گذاشتم آخر براتون بگم. آگهی منشی تو یه آموزشگاه تو سرسبز بود که چون زیاد دور نبود و محیطش تقریبا تضمین شده بود رفتیم. البته یه آگهی هم برای دبیر داده بودن که من ندیدم. خلاصه رفتیم اونجا...چه جایم بود!....وارد که میشدی یه فضای تقریبا 9 متری بود که یه طرفش میز منشی بود یه طرفش دو تا اتاق که کلاساشون بود و طرفای دیگه شم چند تا صندلی گذاشته بودن. این فضا رو تو ذهنتون ترسیم کنین چون مهمه! بعد بریم سر بقیه ماجرا!... خلاصه فرمی رو که بهم داده بودن پر کردم و تو قسمت اطلاعات کامپیوتر که زیاد جا نداشت و از خط زدم بیرون! هم اکثر برنامه هایی رو که تو عمرم باهاشون کار کرده بودم رو نوشتم. کسی که قرار بود گزینش کنه یه پسر جوون بود که همون اولش گفت کارشناسی ارشد آی تی داره و کارمند مایکروسافته!...بعد منتظر عکس العمل من شد که منم زدم تو پوزش و هیچ واکنشی نشون ندادم! (پیش خودم گفتم عجب خالیبندی! کارمند مایکروسافت و اینجا؟!)....حالا تو اون جای قشنگ با این ادعایی که میکرد چرا وایساده بود خود داند!..... گزینش شروع شد: اینو که گفت روی صندلی وا رفتم!.....اصلا دیگه نمیدونستم چی باید بگم.....فکر کنم یخورده دهنم باز مونده بود و احتمالا چشمام که گرد شده بودن باعث شد اونم بفهمه!........چون دیگه چیزی نگفت و فقط گفت اگه انتخاب شدین خانوم فلانی باهاتون تماس میگیرن.....فحششون دادم.........البته تو دلم!...........و خیلی میخواستم که تو دلم نباشه! فکر کنین قبل از اینکه برسیم خونه بابام بهم زنگ زد و گفت از آموزشگاه تماس گرفتن خونه با تو کار داشتن!.... خلاصه خیلی محترمانه قبول نکردم و اونم موبایلشو داد و گفت اگه تا آخر شب منصرف شدم بهش زنگ بزنم و منم بدون اینکه چیز دیگه ای بهش بگم خدافظی کردم و گوشیو گذاشتم.....البته لازم به ذکره که مامانم گفت دوره هاشو زده بود 110000 تومن و 120000 تومن واسه یه کلاس کامپیوترش!.....اونوقت اونا میخواتستن 500 تا تک تومنی مثلا به من پورسانت بدن برای مشتری جمع کردن!....واقعا که بعضیا دیگه خیلی خودشونو زرنگ فرض میکنن. شب که بابام اومد خونه ازم پرسید: کی بود؟ چی کار داشت؟.....منم قضیه رو براش تعریف کردم......بابامم که تازه جای من نبود و فقط شنیده بود، بهش برخورد.....گفت اگه من جای تو بودم بهش میگفتم: پایه حقوق طبق وزارت کار 250000 تومن میگیرم ، اضافه کارمم جدا میگیرم، تدریسم بکنم پولشو جدا میگیرم، کسیم بهم حرفی بزنه تق قی میخوابونم زیر گوشش! |
||
|
+
شیرجه زده شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 23:11 توسط Dolfin
|
|
||
|
|
|
|
|
به یه نوشته خیلی جالب برخوردم که گفتم بد نیست اونرو برای شما هم بذارم: آدمها مثل تکه های یک پازل هستند، مثل هم نیستند اما همدیگه رو کامل میکنند. |
||
|
+
شیرجه زده شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 21:34 توسط Dolfin
|
|
||