|
|
|
|
|
در باب حقانیت علی (ع) گروهی از یهود نزد عمر آمدند و گفتند: تو جانشین پیغمبری، ما آمده ایم از تو چیزهایی بپرسیم اگر جواب گفتی به تو ایمان آورده و پیرویت می کنیم. عمر گفت:بپرسید. گفتند: ما را از قفل و کلید آسمان و کسی که همراهان خود را ترساند و پنج چیزی که در رحم خلق نشده اند و یک و دو و... تا دوازده آگاه کن. عمر ساعتی به فغکر فرو رفت سپس گفت:چیزی از عمر پرسیده اید که نمیداند. حضرت علی (ع) ممکن است سوالات شما را پاسخ گوید. کسی نزد حضرت فرستادند، وقتی که آمدند عمر گفت این یهودیان چیزهایی از من پرسیده اند و من پاسخ آنها را نگفته ام و تعهد کرده اند اگر به آنها جواب داده شود مسلمان شوند. حضرت به یهودیان گفت بپرسید. آنها سوالات خود را که قبلاً از عمر پرسیده بودند به ایشان عرض کردند. حضرت علی (ع) در پاسخ فرمودند: قفل آسمان شرک به خداست و کلید آن لا اله الاّ الله است و آن که همراهان خود را ترساند مورچه سلیمان بود. پنج چیزی که در رحم خلق نشده اند آدم و حوا و عصای موسی (منظور حضرت اژدها شدن عصا است) و ناقه (شتر) صالح و قوچ ابراهیم است. اما ؛ یکی خداست که او را شریک نیست. دو تا آدم و حوا هستند. سه تا جبرئیل و میکائیل و اسرافیلند. و چهار تا تورات و انجیل و زبور و فرقان (قرآن نامهایی دارد و یکی از آنها فرقان است و حضرت در اینجا به این نام قرآن اشاره کرده است) می باشند. پنج تا نماز های پنجگانه اند. شش تا مقدار زمان خلق آسمان و زمین است. هفت تا هفت آسمان است. هشت تا هشت فرشته عرش اند. نه تا نه آیه فرستاده بر موسی (ع) است. ده تا ده وعده ایست که خدا به موسی (ع) داد که اول سی شبانه روز بود و بعد آن را به ده تمام کرد. یازده تا خواب یوسف (ع) است که به پدرش یعقوب گفت من در خواب یازده ستاره دیده ام. دوازده تا چشمه هایی ست که خدا به موسی (ع) گفت عصایت را به سنگ بزن و از آن دوازده چشمه آب جوشید. در اینجا بود که یهودیان همگی به یگانگی و رسالت پیغمبر اسلام (ص) اعتراف کردند. |
||
|
+
شیرجه زده شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 22:23 توسط Dolfin
|
|
||
|
|
|
|
|
عجیب ترین استخدام بانکی ایران سلام راستش این پستو قرار بود 2-3 هفته پیش بزنم و به یکی از دوستان هم گفته بودم منتها تا اومدم بزنم اون نظر عجیب غریب پیش اومد که دیگه اول یه جواب واسه اون رفتم و حالا هم میخوام این پستو که در حال بیات شدنه بزنم تا هنوز میشه خوردش! والا راستش جریان از این قراره: -: نه این عکسه خوب نیست یکی دیگه ازم بگیر -:نه خوبه دیگه همین ، بابا اینهمه عکس ازت گرفتم یکی شو بده بره دیگه -: آخه اینهمه عکس گرفتی ولی هیچ کودومشون که خوب نیستن. یه دونه درست حسابی ازم بگیر. -: نمیخواد بابا خوبه همینا -: نه یکی دیگه ازم بگیر.... ----------------------------------------------- خب حالا کودومشونو انتخاب کنم؟ این یکی که خیلی تاره،اون یکی هم که خیلی تاریکه....این یکی بد نیست ولی یه خورده موهام اومده بیرون لابد گیر میدن...........هی این یکی بدک نیست بهتر از اونای دیگه س هم فلاش زده هم دستش نلرزیده.... ----------------------------------------------- سر جلسه امتحان بانک ملی: توی کلاس نشسته بودم و با دل راحت داشتم امتحان میدادم که اومدن واسه چک کردن کارتها.... خانمی که بعدا فهمیدم فامیلیش معصومی هست اومد و کارتمو تطبیق داد. یهو نفهمیدم حالت چهره چطور شد (چشماش گرد شده بودن گویا!) که من خنده م گرفت! خانمه گفت: خانم کارت شناسایی تونو ببینم. منم که از شانس روزگار فقط کارت ملی مو برده بودم (آخه همیشه تو کیفم چند تا عکس میذارم که اگه یه موقع جایی خواستن و لازم شد داشته باشم + کارت شناسایی دم دستی!....ولی اونروز گفتم خب بابا منو میبره دیگه کیف نمیخوام که کرایه بپردازم این بود که فقط کارت ملی مو برداشتم و والسلام) همونو دادم دست خانومه. خانم معصومی کارتها رو با هم تطبیق داد و بعد کارت ملیمو بهم برگردوند و گفت کارتتو جدا کن بده.منم دادم. بعد رفت بیرون. حالا من تو دلم نمیدونم چرا خنده م گرفته بود فکر کنم قبلا تو عالم ذر!؟ یه چیزایی فهمیده بودم که نا خودآگاه نمیتونستم نخندم حتی تو دلم! من که تا اونجا داشتم همه تستامو بجز یکی دو مورد خاص پشت سر هم میزدم رسیدم به ریاضی ها. دو سه تا سوال اولو جواب داده بودم و داشتم بعدی رو حل میکردم که یهو دیدم چهارتا نره غول! هیکلی چار شونه با کت و شلوار هلک و هلک از لا به لای صندلیهای به هم چسبیده پشت سر هم تو صف!! دارن میان طرف من (هنوزم از یاد آوری رد شدنشون از لای صندلیها با اون هیکلاشون خنده م میگیره!). اومدن و چهارتایی بودن فکر کنم که بالا سر من وایسادن. اونی که کت و شلوار سرمه ای داشت کارت رو گرفت جلوش و به من نگاه کرد و بعد دوباره کارتو دید و گفت خانم کارت شناسایی!....منم همون کارت ملی در به در نشده مو با اون عکس قشنگ و آنتیک دراز کش اومده! که لابد دیگه همتون دارید و میدونید اکسای اسکن شده ش چجوریه! دادم. سرمه ایه گفت: نه این اون نیست!....یکی دیگه که کنارش وایساده بود گفت:بده ببینم....(اونم نگاهی به کارتها و من کرد و گفت) نه این این نیست! و خلاصه همه شون هی از بغلی میگرفتن و تطبیق میدادن و میگفتن نه این این نیست! حالا منم از حماقت اینا خنده م گرفته بود که نگاه کن ببین چه ابلهایی هستن! خلاصه کارت ملیمو پس دادن و همونجور خنده دار که اومده بودن رفتن بیرون. دیگه من که رشته افکارم پاره شده بود و نمیدونستم کجای فرمول بودم نتونستم بقیه ریاضیا رو بزنم و فقط یکی دو تای دیگه زدم. تو این فاصله گاهی سرمو میگرفتم بالا و میدیدم سرمه ایه دم در وایساده و داره منو نگاه میکنه....اَه فکرمو به هم ریخت..... بخش زبان رو هم با تکیه بر استعداد و هوش ذاتیم زدم و گرنه دیگه کی میتونست تو اون وضعیت فکرشو جمع کنه؟ داشتم تعداد سوالایی رو که زده بودم به نسبت کل حساب میکردم که خانم معصومی اومد و دوباره کارت ملیمو گرفت و گفت که امتحانت که تموم شد بیا طبقه ششم پیش آقای هدایتی من اونجا هستم بیا کارتتو بگیر (آره جون خودت). منم گفتم دیگه چیزی نمونده الان میدم. ورقه رو دادم و به محض اینکه پامو از کلاس گذاشتم بیرون مراقبا که یکی شون منتظرم بود و گویی برای همین پشت دیوار وایساده بود با من همراه شد و هی میگفت آخه عکس قحط بود؟این چی بود فرستادی؟ تا رسیدیم به همون آقایون خنده دار و سرمه ایه پرسید راستشو بگو جای کسی نیومدی؟ منم گفتم خداییش نه.بعدم گفتم که باید برم بالا پیش آقای معصومی و گفتن برو. رسیدم طبقه ششم و نفسمم گرفته بود نمیدونستم تو کودوم اتاق باید برم.چشمم خورد به تابلوی ریاست و گفتم فکر کنم باید برم همینجا و رفتم تو و درستم رفتم!....کارتهام کپی شده اونجا بودن. خیلی اونجا معطل شدم. منشی رییسه که مرد بود میگفت من که باور میکنم خودت باشی. خانم معصومیم میگفت آخه عکسه از خودت بزرگتره!!! منم نمیخوام گزارش بدم تا حالا صورتجلسه نکردم ولی این دفعه نمیتونم برام مسئولیت داره.حالا منم دلداریش میدادم میگفتم عیب نداره مسئله ای نیست.....به من میگفت بذار دوباهر تطبیق بدم،من خندهم میگرفت .گفت نخند خانوم بذار تطبیق بدم گفتم آخه دست خودم نیست خنده م میگیره! حالا منشیه پرسید تو اون استرس تونستی جواب بدی سوالا رو خانمه گفت آره بابا همچین با خیال راحت نشسته بود داشت امتحان میداد که انگار نه انگار! ماها بیشتر استرس داشتیم!......در اینجا به یاد این بیت شعر که قبلا در مورد خودم فی البداهه سروده بودم افتادم که: منی که میبینی ریلکسم.............................................................آخر اعتماد به نفسم!!! خانم معصومی میگفت یه موقع شاید اشتباهی عکس یکی دیگه رو اسکن کردی خب بگو عکس اشتباه اسکن شده دیگه مسئله ای نیست.منم گفتم نه این عکس خودمه!من عکسو درست فرستادم.اون عکسی که من از خودم ارسال کردم همین اینه! اونها هم همه شون گیج شده بودن و با تعجب همدیگه رو نگاه میکردن!!! بابام هم پایین منتظرم بود زنگ زدم و گفتم که کارم گیره نیم ساعت دیگه میام. حالا این نیم ساعته گذشت و من داشتم حرص رفتنمو میخوردم. تا اینکه سرمه ایه و یکی دو نفر دیگه اومدن و گفتن بریم طبقه اول پیش نماینده بانک اون تصمیم بگیره. ما هم با کلی برنامه مضحک دیگه مربوط به افزایش وزن و اینها با آسانسور (آخیش!) رفتیم طبقه اول. رفتیم تو یه اتاق نسبتا تاریک که مراقبا توش بودن و همه حرف میزدن.به محض ورودم همه برگشتن و منو نگاه کردن انگاری فضولا همه شون خبر دار شده بودن. یه مرد مسن که موهای خاکستریشو با کت و شلوارش ست کرده بود! به پارتیشن کنار اتاق اشاره کرد و گفت برو اون گوشه وایسا. منم رفتم.....یهو دیدم چندئ تا مرد محاصره م کردنو هیچ راه در رویی نبود. خاکستریه اخم کرد و با حالت خیلی بدی در حالی که متمایل به من در نیم فدمیم وایساده بود به من گفت: زود باش اعتراف کن جای کی اومدی. ببین این همه ش یه امتحان بیشتر نیست. بذار همینجا قضیه رو فیصله بدیم تموم شه بره. اگه صورتجلسه کنیم واست دردسر درست میشه. آقا مارو میگی......ما که تا اون لحظه داشتیم به اشتباه ابلهانه و احمقانه اینها و قضاوتشون میخندیدیم با دیدن این یارو و برخوردش یکهو همچین ته دلم خالی شد که ترس برم داشت و کم مونده بود که همونجا بزنم زیر گریه.........با اینحال گفتم خب صورتجلسه کنین.من جای کسی نیومدم من جای خودم اومدم.(خودمم احساس کردم که صدام لرزش پیدا کرده و با اینکه بغضی نداشتم اما یه کم صدام بغض آلود شده بود اما نباید خودمو میباختم چون حق با من بود).................خاکستریه گفت: اگه صورتجلسه بشه و نتونی ثابت کنی میبرنت دادگاه باید بری اونجا ثابت کنی. اگه اونجام نتونی ثابت کنی بازداشتت میکنن.....منم با همون حال گفتم: مسئله ای نیست................دیگه بیشتر از اون حرف زدن جایز نبود چون هر آن امکان داشت اتفاقی بیفته که اونا فکر کنن من دارم دروغ میگم. اینجا بود که نماینده بانک اومد و آدرس ساختمان مدیریت رو داد و گفت فردا 8 صبح با مدارکتون بیاید عکسی رم که اسکن کردین نگاتیوشو بیارین. منم گفتم عکسه عکس نیست با دوربین دیجیتال گرفتم یه فایل کامپیوتریه الانم رو کامپیوترم دارم اگه میخواین یه نفرو بفرستین همین الان با من بیاد براتون بیاره. نماینده گفت نه فایل کامپیوتری قبول نیست. منم گفتم عکس من فقط همونه من عکس ظاهر شدشو ندارم. نمیانده گفت خب به هر حال فردا با مدارکتون 8 صبح اونجا باشین. منم با کمال جالبیت! گفتم: آخه 8 صبح زوده، میشه بندازینش عقب تر مثلا 9 یا 10؟! نماینده با یه حالت خاصی نگام کرد و گفت: ما میخوایم کار شما رو زود راه بندازیم.(حالا شما کار خودتونو زود راه نمیندازین؟ شما اول کار خودتونو راه بندازین کار من پیشکش!) منم گفتم خب باشه من سعی میکنم فردا هشت و نیم اونجا باشم. اونم دیگه به من نگاه نکرد گفت خب باشه 8-5/8 اونجا باشین و آدرسو گرفتم. وقتی داشتم میومدم خاکستریه بی شعور باکمال پر رویی برگشت و گفت حالا چطور دادی؟خوب دادی؟ چند تا شو زدی؟ منم برا اینکه حرصش در بیاد گفتم آره خوب دادم از 105 تا 75 تاشو زدم و از ساختمون زدم بیرون تا برم خبر این واقعه شگفت انگیز رو که هر هشت هزار سالی یه بار رخ میده به گوش فلک برسونم! ----------------------------------------------- با مامان رفتم. آدرس رو از مردی پرسیدم که بعد دیدم نابینا هست! وجالبه که آدرس رو دقیق و درست هم داد ولی نزدیک محل که رسیدیم از چند نفر آدرس رو پرسیدم که گفتن نمیدونن و وقتی پیدا کردم دیدم همه اونها که مثلا چشم داشتن از جلوی ساختمونه رد شده بودن! عجب چشمایی داریم ما بیناها و عجب حواسی دارن اون.... وارد ساختمون که شدیم طبقاتو رو تابلو بغل آسانسور معرفی کرده بود. من طبقه پنج رو انتخاب کردم که طبق مدیریت بود و اتفاقا بازم درست انتخاب کردم!!! قبل از اینکه وارد بشیم همون نماینده بانک رو دیدم و ما رو برد تو اتاقی که 3 نفر توش بودن هر کودوم پشت یه میز بزرگ با یک عالمه گونی که معلوم بود جوابای امتحان روز قبله. من مدارکمو اعم از کارت ملی،شناسنامه،گواهینامه،کارت بسیج فعال دانشجویی که تازه (2 سال بعد از فارغ التحصیلیم!اونم بخاطر مطالب طنزی که بهشون میدادم تا صفا کنن!) صادر شده بود و مدرک فوق و کپی مدرک دیپلممو با خودم برده بودم.تقریبا همه چیمو برده بودم تازه میخواستم پاسپورتمم بردارم که دیگه مامانم اینا صداش در اومد که بسه بابا اگه بخوان بفهمن از رو همینا میفهمن!!! (آخه مسئله من اینجا بود که یه وقت از روی همینام نفهمن!!!) پروندم رو بود!و پرونده ای که کارت امتحانمو ازتوش درآوردن زرد بود. اگه رنگشو طبق مد برام انتخاب نکرده باشن احتمالش هست که پرونده های مهم و اضطراری رو بذارن تو این زردا که بگن یعنی خیلی فورس ماژوره! سی دی ای که عکسهامو شب قبل روش رایت کرده بودم هم دادم. یکی شون که رییس کلشون بود کارتهامو گرفت و گفت این عکسا که همه شون یکین ما با این عکس روی کارت مشکل داریم. این یکی دیگه س.این عکسه هر کی هست حداقل 10 سال از خودتون بزرگتره!....بعد واسه خوشمزگی گفت شما اگه عکاس میشدی مردمو بیچاره میکردی!منم گفتم عکاسش که من نبودم یکی دیگه بوده،اصلا مگه میشه آدم از خودش عکس بگیره؟! آقا یا خانومی که شما باشی و خانومی که من باشم! سی دی رو هم بهش دادم. سی دی رو گذاشت تو دستگاه باز نکرد. نمیدونم اومد چکار کنه سیستمش هنگ کرد!.....دوباره من خنده م گرفت! به مامانم گفتم عجب شانسی دارم من! مامانم گفت نخند حالا چرا داری میخندی؟!.... سی دی رو داد به یکی از معاوناش تا اون باز کنه....تا سی دی رو گذاشت تو دستگاه گفت نه باز نمیشه.من گفتم:آخه چطور باز نمیشه من اینو دیشب رایت کردم تازه با یه رایتر دیگه مم چک کردم که ببینم باز میشه یا نه باز شد. معاونه گفت که لینکش میکنه و بعد از یه مدت باز شد. حالا همه شون + نماینده بانکه ریخته بودن سر سیستم کارتای منو با فایله چک میکردن هر کیم از راه میرسید میومد تو دفتر بهش میگفتن فلانی بیا ببین این عکسا به هم میخونه! و جالبتر اینکه اونم میگفت نه اصلا این یکی دیگه س اون یکی دیگه!.......تا اینکه از معاونا یکیشون پرسید:حالا مشخصات کارتا با هم میخونه؟! اون یکی گفت آره بابا اسم و مشخصاتش همه یکیه فقط عکسه فرق میکنه! من میخندیدم و پیش خودم میگفتم عجب اسگلایین اینا! مگه میشه نخونه؟ دیگه نمیشه که هم عکسش فرق کنه هم مشخصاتش اونطوری که دیگه تابلو میشد اگه جای کس دیگه ای میومدم! یعنی من یکی دیگه بودم و خودم خبر نداشتم؟!! نکنه منم مثل شصتچی اشتباهی بودم؟!! خلاصه آخر سر اونی که مدیر کلشون بود (ئه گفتم مدیر کل...من چقدر این سریالو دوست داشتم!) با بهت و ناباوری تموم گفت حالا من که باور نمیکنم این عکس خود شما باشی! این عکسه 10 سال از شما مسن تره!. منم گفتم:چمیدونم لابد پیر شدم رفت!......بعد پرسید:خواهر بزرگتر نداری جای اون اومده باشی؟ من گفتن:نه. مامانم گفت: این اصلا تک فرزنده! رییسه پرسید:دختر عمو چی؟ دختر عموی بزرگتر نداری؟! گفتم نه دختر عموهام از خودم کوچیکترن!....رئیسه با خنده پرسید: دختر خاله چی؟دختر عمه چی؟!!........من و مامانمم با لبخند های ملیحانه مون جوابشو دادیم!!! آخر سر اومد کارتامو سی دیو بهم داد و دوباره با بهت و ناباوری تموم گفت حالا من که باور نمیکنم این عکس خود شما باشی! ولی وای به حالت اگه قبول شی! من جواب دادم:آره حتماً، پس چی که قبول میشم! مامانمم برگشت گفت: آره با این استرسی که بهش وارد کردین!؟! حتما هم قبول میشه! یادم رفت فقط به رئیس بانکه بگم اینکه شما میگین عکسام به هم نمیخورن واسه اینه که من همه عکسام تا حالا تمام رخ بودن فقط این یکی سه چهارم بوده که البته خب خودمم موقع فرستادن به این موضوع توجه نکرده بودم! ولی به قول زن داییم: دیگه اینا عجب آی کیو هایی بودنا!!! |
||
|
+
شیرجه زده شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 2:7 توسط Dolfin
|
|
||
|
|
|
|
|
با هم بخندیم! شخصی با شهرت پیام این طور تایپ کرده که: میگن این علی تعطیل بوده بی خود نیست. و حالا این نظر مسخره را تحلیل میکنیم: کافر همه را به کیش خود پندارد................شما خودت تعطیلی فکر میکنی بقیه هم؟ واقعا هم که تعطیلی وگرنه من که مطلب پست نکرده بودم کسی بکوبدش و برای شما هم دعوتنامه ارسال نشده بود.....میخواستی بری وبلاگایی رو بخونی که همه شون شورشی اند و البته منحرف و تعطیل! ما همه پیامبران گذشته و از جمله پیامبر شما رو قبول داریم این شما هستید که پیامبر ما رو قبول ندارید بعدشم من نمیخوام به اعتقادات خودم توهین کنم ولی بدون اگر حضرت عیسی از طرف مادر فک و فامیل داشته حضرت محمد (ص) هم از طرف مادر و هم از طرف پدر فامیل داشته و قبیله ش هم پولدارترین و معروفترین و بزرگترین قبیله زمان خودش بوده ، البته عزت آدم به این نیست که دورش شلوغ باشه یکی از چیزایی که جزو اون موارد بود عصای موسی بود و همه میدونن عصای موسی یک چوب خشک درخت بوده،نکنه توقع داشتی یه تیکه چوب خشک هم متولد بشه؟؟!!!.....................راستی که چه عقاید خنده داری!!! خوب خودتو نشون دادی که از اون آدمایی هستی که عقلشون به چشمشونه و تا چیزی رو نبینن باور نمیکنن (نکنه شما اومانیسم هستید؟!)....من معمولا عادت دارم با هر کسی مثل خودش رفتار میکنم بنابر این من شما رو نمیبینم و فکر نمیکنم وجود داشته باشید و چون عقل شما قابل رویت نیست من میخوام باور کنم که شما اصلا مخ ندارید و کاملا بی خرد هستید! شکم نهنگ رو به این علت گور گفتند چون اگر حضرت یونس دعا نمیکرد و توبه نمیکرد همونجا میمرد و ماهی برای ایشان گور میشد....................البته شما این چیزها رو نمیفهمی و به سنت نمیخوره و از درکشون عاجزی.........شما بهتره بری همون کارتون پینو کیو تو ببینی!!! شما کلا از گفتن همه چیز ناتوانید و خودتونم به این ناتوانی صراحتاً در وبلاگتون اشاره کردید: من همیشه یه ضعفی توی ِ نوشتن داشتم که هیچ وقت نتونستم اون طور که دلم میخواد افکارم رو رویه کاغذ بیارم، البته یک ضعف خیلی بد تری توی ِ صحبت کردن دارم که هیچ وقت نمیتونم اون چیزی که فکر میکنم رو درست بیان کنم من کلا عرب نیستم..فکر کنم شما وبلاگ رو عوضی اومده باشید.........یا شاید هم خودتون عوضی باشید! چیزی رو به من نگفته اند من تمام حرفام رو با مدرک و دلیل میزنم و تمام نوشته های من (اگر خاطرات شخصی نبوده باشند) مستند هستند بنابراین اگر میخواید حرفاتونو به من بقبولونید یا مدرک بیارید و یا برید پی کارتون. شما اگر به دنبال مطالب طنز میگردید پیشنهاد میکنم به مکطالب قبلی این وبلاگ نگاهی بیندازید چون مطالب فعلی مذهبی و کاملاً جدی هستند. اینجا هم ملا عام نیست و ملا خاص است........... جمع من و دوستانم و هم عقیدگانم است.............. بعدشم وبلاگمه اختیارشو دارم. بلی و خدارو شکر که امام معصوم ما عقل زمینی نداشت و عقل آسمانی داشت و شما هم گویا خیلی بهت فشار اومده که داری کفر میگی......................چون فقر بدترین آفته! همیشه میگن مجرم (حتی شده یکبار) به صحنه جنایت برمیگرده.................من اینارو نوشتم چون میدونم بر میگردی. فقط خوشم اومد اونقدر وجودشو نداشتی که آدرس وبلاگتو غلط نوشتی ولی هر چی باشه به من میگن کلانتر و این کلانتر مجازی اگه لازم بدونه در زمینه مچ گیری خیلی تخصصی عمل میکنه..................پس فکر نکن میتونستی از دست من در بری پیدا کردنت برام عین آب خوردن بود. کلا من عادت دارم هر چیزی رو که بخوام به دست میارم. پس حواستو جمع کن...................یه کاری نکن یه سوالایی ازت بپرسم که نتونی جوابی واسه شون پیدا کنی و آبروی خودتو ببری،اونوقت باید به ریش خودت بخندی....................اگه تا حالا با چند تا سخنران و منبر برو کل انداختم که مردمو به اشتباه نندازن یا خلق الله رو نپیچونن پاش بیفته با عوام هم مباحثه میکنم..............اگه میخوای بحث اعتقادی و علمی کنیم من کاملا آماده ام. آگاه باشیم یا..... خب حالا وبلاگ یابیده شده رو مختصرا نقد میکنیم: همه میدونیم که به جز خدیجه بقیه همسران پیامبر بیوه هایی بوده اند که همسرانشان در رکاب حضرت رسول شهید شده اند...........جالبه او در وبلاگ خود متنی بدین مضمون تیتر زده است: ازدواج محمد با عایشه ی شش ساله و نوشته است: محمد وقتی عایشه 6 سال سن داشت با وی ازدواج کرد و وقتی وی به سن 9 سالگی رسید با او همبستر شد. چطور یک شخص 54 ساله که خود را پیامبر خدا میخواند میتواند نسبت به دختری 9 ساله احساسات جنسی داشته باشد؟ جالبه زیرا چطور عایشه 6 ساله میتوانسته بیوه بوده باشد؟؟ و چگونه مسائل خصوصی پیامبری به مباحثه کشیده میشود که خود مردان را از همبستر شدن با زنان (بصورت کلی و نه جزیی) بر حذر میداشت و خود عاشق خدیجه بود و پس از دخترش فاطمه صاحب فرزند دیگری نشد؟؟؟ آیت الله منتظری هم که فرمودند: ازدواج محمد و عایشه در سال نخست و یا دوم بعد از هجرت با فشار و اصرار پدرش ابوبکر و تنی چند از دوستانش انجام گرفت. سنت ازدواج در آن روزگار بر اساس آداب و سنتهای قبیله ای بود، انگیزه از ازدواج بیش از هرچیز تحکیم دوستی با پدر عروس بوده است، آیا پیامبر سنتها را در هم نشکست و بر خلاف آداب غلط قبیله خود رفتار نکرد؟ جالب است کسی که ادعای مسیحیت میکند پیامبری را در وبلاگش به نقد میکشد که او و جانشینانش را قبول ندارد و همه آنها را به باد نقد میگیرد آیا اعراب با پیامبر دوست نبوده اند؟ و چرا باید پیامبر برای دوستی با پدر عروس دختر او را بگیرد یعنی خود دختر برای او مطرح نبوده؟ که اگر این طور باشد که شما نوشته ای پس جمله بالا در مورد احساسات جنسی پیامبر به عایشه نقض نمیشود؟ مگر ممکن است پدری دخترش را به کسی بدهد که از او متنفر است؟ خدیجه زنی ثروتمند بود و محمد مستخدم فقیر وی بود. از اینکه به سخنان یک منحرف استدلال کردی و پاسخ های یک فرد آگاه را قبول نکردی (آیت الله منتظری) واقعا برات متاسفم. برو تاریخ رو بخون بعد بیا اینجا حرف بزن چون من تاریخ 20 شدم!.......محمد مردی ثروتمند از قبیله ای توانمند و بزرگ بود و بجهت اخلاق نیکش و این که در امانت داری خوش نام بود خدیجه که مالاتجاره فراوانی داشت وی را انتخاب کرد تا تاجر کالای او باشد. هرگز شنیده نشده که پیامبر برای این خدمت از خدیجه اجرتی دریافت کرده که بخواهد مستخدم وی گفته شود. زیرا پیامبر اسلام (و کلا هیچ پیامبری) هرگز برده نبوده است. ازدواج با یک زن ثروتمند برای محمد خیزشی در پلکان موقعیت اجتماعیش بود. در آن دوران محمد یک پسر یتیم و جاه طلب بود. چون مرد فقیر و جوانی بود، هیچ کس به او توجهی نمیکرد. خدیجه برای محمد یک لطف بزرگ بود. او برای محمد آرامش خاطر و رفاه مالی را به ارمغان آورد. حال محمد میتوانست در انزوا به غار خود برود و تخیلات خود را به پرواز در بیاورد، با اجنه دیدار کند، با شیطان بجنگد، با جبرئیل و سایر مخلوقاتی که فکر سستش را شکار کرده بودند محاوره کند. پیامبر خود قبل از ازدواج با خدیجه از نام و شهرت فراوانی در اجتماع برخوردار بود و حتی در بدو تولدش نیز به خاطر نامش (که اونم خودش جریانات داره) به او احترام میشد و همه ماجرای اون عابد مسیحی رو میدونن که به پیامبر در کودکی احترام کرد و اون رو پیامبر آینده خواند. و همیشه محمد امین در کانون توجهات بود و با خداوندی راز و نیاز میکرد که هنوز برایش وحی ای نفرستاده بود. دلیل اینکه محمد به خدیجه وفادار ماند، نجابت محمد نبود، بلکه به این دلیل بود که خدیجه زنی قدرتمند بود و هرگز چیزی غیر از این را از طرف محمد تحمل نمیکرد. در آن دوران محمد طرفداری نداشت و ممکن بود با رنجاندن زن پولدارش همه چیز را از دست بدهد و بطور کامل نابود شود. در جریان شعب ابیطالب خدیجه تمام ثروتش را تقدیم همسر مهربانش و دین آسمانی او کرد پس از آن خدیجه چیزی نداشت و دیگر زنی ثروتمند نبود با وجود این محمد تا آخر عمر همسرش به او وفادار ماند. از طرفداران پیامبر همین بس که حتی هنگامی که عمویش ابوطالب در بستر مرگ بود باز هم مخالفان وی جرات نداشتند به او آسیبی برسانند و حتی شبی که میخواستند او را در خواب بکشند باز ترسیدند که یک نفره اقدام کنند زیرا میترسیدند که مشخص شوند و خاندان پیامبر قاتل را قصاص کنند بنابراین دسته جمعی حمله کردند. اگرچه وی بعد ها رنگ واقعی اش را نشان داد و وقتی به قدرت رسید در واقع هیچ چیز نمیتوانست اورا از آنچه بدان میل داشت بازدارد. آنوقت بود که تمام هنجارهای نجابت را به اذن الله اش شکست. مثلا؟؟؟ بعدشم نجابت یه ارزشه ، هنجار نیست. تمامی سایر زنان محمد یا بکر و زیبا بوده اند یا بیوه زنان زیبایی بوده اند و اکثر آنها، اگر نگوییم تمام آنها در سنین نوجوانی (زیر 20 سال) بوده اند. پیامبر تنها به دلیل ظاهر و زیبایی آنها یا با آنها ازدواج کرد یا به سادگی با آنها بدون حتی ازدواج همبستر شد. هیچ کدام از زنان پیامبر به جز خدیجه بکر نبوده اند و چگونه مردم زیبایی همسران پیامبر را در پس حجاب تشخیص داده اند؟ مگر نه اینکه وی 54 ساله بوئده و تقریبا اکثر دستورات دین را داده بود؟؟؟ برای جمله آخرت هم مدرک بیار چون این فقط یک توهینه و اگر اینطوره منم میتونم تو رو به خیلی چیزها متهم کنم چون تهمت زدن خیلی آسونه. من حتی مشابه این مطلب رو در جایی حتی برای همون ابوبکری که گفتی (که غاصب خلافت شد و اولین کسی که با او بیعت کرد شیطان بود که به صورت پیرمردی درآمد) هم نشنیدم چه برسه به کسی که الگوی بشریته. حتی برخی اوقات مجبور میشد بعضی از قوانین را نیز زیر پا بگذارد و الله را به صحنه وارد کند الله آیاتی را برایش افشا کند تا بتواند بدانچه به آن میل داشت دست یابد. بعنوان مثال این اتفاق در مورد زینب بنت جحش، ماریه و عایشه افتاد. هیچ کدام از زنان محمد از سوء تغذیه رنج نمیبردند و هیچکدام قبل از ازدواج با محمد زنان تنها و فقیری نبودند. داستانهای زنانی مثل سفیه، ماریه و زینب داستانهای عاشقانه ای هستند که طعم و بوی شهوت، خیانت و جرم میدهند. پیامبر هیچ قانونی رو زیر پا نگذاشت حتی حاضر نشد با وجودی که خودش خرما خورده بود خرما خورده رو منع کنه. مثلا چه ایاتی؟ آیات عذاب؟!!!...............اگر زنان پیامبر تنها بودند با ابوبکر و امثالهم همدست نمیشدند پس معلوم میشه که حسابی تو اجتماع بودند. پیامبر به کی خیانت کرد؟ به همسر قانونیش؟ و مرتکب چه جرمی شد؟ سرپرستی بیوه گان و اعطای منزلت و شان اجتماعی به آنان؟؟؟ که بعد هم به فرزند و دامادش و دینش خیانت کنند؟؟؟ بسیاری از آن دختران برده، تا قبل از اینکه پیامبر آزادی آنها را بستاند و مقام آنها را از آزاد به برده تقلیل دهد آزاد دختران و زنانی بودند. آیا شما میگویید که آن دختران برده باید برای اینکه محمد عزیزان و همسران آنها را کشت و آنها را در بازارها به مسلمانانی که آنها را می خریدند و به کنیز و مستخدم و یا بردگان جنسی تبدیل میکردند سپاسگزار پیامبر باشند؟ پیامبر خود برده داری رو منسوخ و از بین برد . او بردگان را میخرید و آزاد میکرد. (حیف که تو گیرش نیومدی که بخردت!) همسران آنها در راه محمد و بدست دشمنان محمد کشته شدند.راهی بود که خود انتخاب کردند و محمد را دوست داشتند. پیامبر برده ای را نفروخت و هرچه کردند دیگران کردند. از پیامبر پرسیده شده بود، "آیا با دختر حمزه ازدواج نمیکنی؟"، او پاسخ داد "او برادر زاده من است". حدیث نشان میدهد که پیامبر به عایشه گفته بود قبل از اینکه از پدرش تقاضای ازدواج کند خواب او را دیده است. و ببینید که از یه جمله چه تفسیر ها و تعبیر ها که نمیشه!!! محمد یک آدم فرصت طلب بوده است که به یک دختر بچه تجاوز کرده است تا جان خود را حفظ کند. چه جالب نمیدونستیم همبستر شدن مردی با زن قانونیش تجاوز محسوب میشه...................قانونش جدیده؟!!!! من در حضور پیامبر با عروسکهایم بازی میکردم و دختر بچه های دیگر که دوستان من بودند نیز با من همبازی میشدند. وقتی پیامبر خدا به مکان بازی من وارد میشد آنها (دوستان عایشه) پنهان میشدند، اما پیامبر آنها را صدا میکرد تا بیایند و با من بازی کنند. (بازی با عروسک و تصاویر ممنوع است، اما برای عایشه مجاز بود زیرا در آن زمان وی هنوز دختر کوچکی بود، و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود دوستان اگر فکر میکنن دوربین عکاسی و عکس و تصویر و ورق پاستور بعد از رنسانس اختراع شده کاملا در اشتباه هستند چون مدرکی پیدا شده که نشان میدهد دوربین عکاسی و پاستور در زمان پیامبر هم وجود داشته!!! فتوای جدید نشان میدهد ورق برای کسانی که به سن بلوغ نرسیده اند مجاز است و آنها میتوانند با یکدیگر حکم و بیدل و امثالهم بازی کنند و این به پای آنها نوشته نمیشود!(به شرطی که جر نزنن)!!! و یک تناقض زیبا: عایشه روایت کرده است که وقتی پیامبر با او ازدواج کرده وی 7 سال داشته، و وقتی به خانه پیامبر وارد شده است 9 سال داشته است پیامبری که هیچ چیز جدید برای اضافه کردن به اجتماع خود نداشت بلکه خود محصول این اجتماع بود بگو: آن اجتماع چیزی برای اضافه کردن به پیامبر نداشت زیرا که او انسانی کامل بود که دیگران از او سرمشق میگرفتند،به او پناه میبردند و به او استناد میکنند. چرا باید پیامبرشان را که عرضه شکستن بربریت و توحش جامعه خودش را نداشته است قبول کنیم؟ ببخشید ما فکر میکردیم جلوی توحش و مردار خوری و زنده به گور کردن دخترها رو کس دیگه ای گرفته .........................یعنی اون آدم با عرضه کی میتونسته باشه؟؟!!! همچون وی لباس میپوشند، چهره شان را همچون وی آرایش میکنند، شبیه وی راه میروند و شبیه وی حرف میزنند، اعمالشان را شبیه به او میکنند و شبیه او زندگی میکنند و معتقدند هرچه او کرده حکم شده از طرف خدا و صحیح بوده است یک آگهی فوری: به کس یا کسانی که از نکات بالا در مورد پیامبر اعم از نحوه آرایش؟!#^% و راه رفتن و حرف زدن و رفتار و گفتار و زندگی او اطلاع دارد خواهشمندیم هر چه سریعتر به این آدرس اطلاع دهد و ملتی را از بی خبری دربیاورد!...............مژدگانی هم میدیم کثیر!!! همه گناهان میتوانند بخشیده شوند. دزدی، قتل، کشتار و بچه بازی بخشیده میشوند اما شریک قرار دادن برای خدا بخشیده نمیشود. نخیر قبول نیست! حق الناسو از قلم انداختی!............. ئه راست میگی بچه بازی جرمه؟.................خوب شد گفتیا نمیدونستم.....................پس عجب شانسی آوردم من که چند روز پیش رفته بودم خونه عموم با دخترش توپ بازی میکردم ندیدنم و دارم نزدن!!! ترور کردن شخصی که اندیشه مخالفی دارد نیز سنتی از سنت های پیغمبر بود. مثالش؟؟؟........................پیامبر دشمناشم که اسیر میکرد نگه نمیداشت و آزادشون میکرد چه برسه که بخواد بکشدشون! به رفیقم توهین کردی جمله تو نمیارم ولی................برو بابا روانی!....... |
||
|
+
شیرجه زده شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 1:58 توسط Dolfin
|
|
||